2012/3/8
روز مرد و روز زن در تاجیکستان

وقتی سه سال پیش به فرمان پدر ملت این روز همچون روز مادر شناخته و گرامی داشته شد صدای اعتراض ملایم مادر ملت خانم گلرخسار صفی شاعر معروف در رادیو شنیده شد که اگر این روز عید شکوفه ها نامگذاری می شد بهتر بود که روز زن به همه معنا می بود که زن تنها به حیث مادر بودنش محترم نیست و من هنوز درحیرتم که با همه محبوبیت و مقام انتصابی مادرملت بودنش پدر خوانده ی تاجیکان هیچ نگاه نکرده به این نظر اگرچه در عمل سالهاست که همه دسته گلها را مردان و پسران تاجیک برای مادران اسمی و رسمی خود نمی برند و حتی هر دوست و معلم زن غبر تاجیک را در این روز به دریافت پیام تبریک و شاخه گلی مفتخر و شاد می کنند باز نام مادر بر تارک این روز می درخشد مانند هر جامعه سنت زده دیگر که انگار به قصد یا شده در شعار نمی خواهد ساحت دیگری از زن را به رسمیت بشناسد به ویژه که تفاوت این دو دیدگاه در این دیار نیز از دید رسانه چی های متعهد یا درباری پنهان نمانده است.
از گردشی شتابناک در جهان مجازی هم می شود فهمید که جز دو سه مطلب دندانگیر در رادیو زمانه و دویچه وله و گفتگوی خوب خانم شهزاده سمرقندی با گیسو جهانگیری در سایت جبهه ملی ایران - اروپا بقیه یا مثل همان رسانه ها بزرگداشت مقام مادر است یا مانند خود من تماشاچی و درنهایت گزارشگر دیده ها و شنیده ها در این روز.
راستی ناگفته نماند در تاجیکستان سه روز پیش از روز زن یعنی پنجم مارس روز مرد است و در این روز هر زنی می تواند به هر مردی که می شناسد تبریک و گل تقدیم کند از خانواده و بستگان و همسایه تا معلم و همکار و دوست و آشنا و هیچ هم بد نیست.
2012/2/17
صفحه ی سیاه و سفید تاجیکستان در رسانه ها

نیم نگاهی به تازه های اخبار تاجیکستان در رسانه ها، نشان از گامهای بلندی دارد که این سرزمین باید و می رود بردارد تا جامه ی کهنگی از تن به در کند و رخت مدرنیت بپوشد. سخن از طرح حق مردم در رسانه ها و بنیاد نهادن جنبش ملی مخالف دولت با نویدهای بسیار ازجمله کاهش زمان و اختیارات رییس جمهور تنها گامهای کوچکی در این راه است اگر نبود خبرهای ترسناک دیگر، درست دربرابر این کوششها که بوی ترشیدگی و پوسیدگی را با خود می آورند،گردبادهایی سیاه و گم کرده راه از بهار عربی و خزان خودکامگی مانند افزایش سازمانهای دینی و پرشمارتر شدنشان از مدرسه ها و جلوگیری از نشر فرهنگ تفسیری و بسیاری دیگر از کشمکشهای سیاسی و فرهنگی در درون مرزها و بیرون آن که هرجا برود دورتر از آن است که راهی به پیشرفت این ملت ببرد. درست به دوری و دیری همین سفرهای زمستانه در راههای کوهستانی و پربرف این دیار و شاید با همه دشواری ها و زشتی و زیبایی های گذرکردن و رفتن و رسیدن برای هرکس که اهل سفر و خطر باشد.
عکسهای نمونه ای از این سفرها را اینجا ببینید.
2012/1/28
بوی جوی مولیان و مرده ریگ آمودریا
امروز دو مطلب جالب در رادیو زمانه به تاجیکستان مربوط بود:

یک گنجینه آمودریا که مجموعه آثاری است شامل حدود صد و هفتاد قطعه اشیای طلایی و نقره ای نفیس که در اواخر قرن نوزدهم در مرزهای امروزی تاجیکستان درحوالی آمودریا یا جیحون کشف شده و در موزه بریتانیا نگهداری می شود و قرار است به مناسبت نوروز بدل چند تکه از آن برای نمایش به تاجیکستان آورده شود. شرح بیشتر و فیلم این آثار را در اینجا ببینید.
دو که درواقع باز هم میراث و گنجی دیگر است از آمودریا:
خبر خانم شهزاده سمرقندی از اجرای تاجیکانه بوی جوی مولیان با صدای برهان محمد قول اف عضو گروه تئاتر و اپراباله تاجیکستان. ویدئو و داستان جالب ساخت و ضبط و اجرای این ترانه ی زیبا و پرخاطره را از دست ندهید.
2012/1/26
شهناز بی نظیر

بسیار کم هستند شاعران تاجیک چه از گذشته ها و چه جوانترها که زبان شعری چندان متفاوتی با رودکی و سنایی و ناصرخسرو داشته باشند و سبک شعرشان از سبک بیدل و اقبال چندان دور شده باشد و کوشش کسانی مانند لایق شیرعلی که پیوسته با زبان فارسی شعر و نثر امروز ایران تماس داشت و در همان حال فرهنگ گفتاری تاجیک آبشخور اصلی شعرش بود هنوز به بار ننشسته است شاید به این دلیل اساسی که هنوز پژوهشی جدی درباره شعر امثال او به خصوص از جانب ادیبان تاجیک صورت نگرفته است. بنابراین شاید حتی صرف حضور شاعران متاثر از زبان فارسی امروز ایران فرصتی گرانبها باشد که جای خالی اندیشه و کار بیشتر را در این زمینه نشانمان دهد حتی به بهای پیش آوردن این پرسش برای خوانندگان تاجیک که " این دیگر چه زبانی است" .
امروز در سایت فرهنگخانه خانم شهناز نظیراوا شاعر جوان تاجیک را معرفی کرده بود در چند جمله و با سه شعر به این ترتیب:
| معرفی یک شاعر تاجیکی فارسی زبان | |||
| شب هزار و یکم بی قرارخواهم شد | |||
|
فرهنگخانه: می توان شهناز را یکی از شاعران موفق نسل جوان تاجیک بعد از زمان شوروی دانست...شهناز تحصیل کرده رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران و پرورش یافته ی خوان استادان بزرگ چون شفیعی کدکنی و استاد قیصر و دیگران است.
وی در سال ۱۹۷۹ در شهر فرهنگی خجند در خانواده اهل فرهنگ و علم متولد شد و از همان دوران نوجوانی زیر نظر فرزانه خجندی شاعره شهیر تاجیکستان مشق شعر نمود. |
کمی بیشتر جستجو کردم و در جدیدآنلاین هم صفحه ای پیدا کردم از شش سال پیش آنهم به همان ترتیب کوتاه و با چند شعر:
شهناز درسال ۱۹۷۹ در شهر خجند در خانواده ای اهل فرهنگ و علم متولّد شد. در سال ۲۰۰۴ رشته ادبيات فارسی را در دانشگاه تهران ختم نمود. هم اکنون مدير مسؤل مجله ادبی و علمی خجند است. از سال ۱۹۹۸ عضو اتّحاد نويسندگان تاجيکستان می باشد. او در سال ۲۰۰۱ جايزه جوانان جمهوری تاجيکستان را برد.
از شهناز دو مجموعه شعری به چاپ رسيده است:
ميلاد آرزو، خراسان،۱۹۹۸
فاصله دستها،خراسان، ۲۰۰۱
با من قرار بگذا ر
با من قرار بگذار در آستان غربت
با من قرار بگذار قبل از قرار تربت
نوروز ما چو طی شد، دوران فصل دی شد
کی آمد عشق کی شد در انتظار قربت؟
بگذار پای ساعت بی ما رَود پس و پيش
با من قرار بگذار با ساعت دل خويش
حتی برای يک بار، با من قرار بگذار
تا ممکن است ديدار، تا هست فرصتی بيش
با من قرار بگذار، با من قرار بگذار
اندر سراب رويا، يا پلک چشم بيدار
از بعد بيست و يک قرن عمری که بی تو شد خا ر
در اين نفس که حتی تنهاييم نشد يار!
بر قصد دهر غدّار، با من قرار بگذار
سوگند بر عشقی
بگذار از خاموشيت آوا بگيرم
چون آه در بغض گلويت جا بگيرم
آواز ده، تا همچو يونس ماهيان را
در رودها بگذارم و دريا بگيرم
هرچند دور از تو سوالی بی جوابم
هر بار از يک بودنت معنا بگيرم
ای کاش، چون نينی اشک آرميده
در گاهوار ديده ات مأوا بگيرم
مگذار حکم سرنوشت بی بدل را
اين بار بی چون و چرا اهدا بگيرم
سوگند بر عشقی که آدم را بياموخت
اين جرم را از گردن حوا بگيرم
بيا که عمر منی
اگر وجود تو را اتفاق و بس گيرم
چگونه حرف دلم را ز خويش پس گيرم؟
بده ضمانت خاطر که عين رويايی
که پشت عينک آبی سراغ کس گيرم
قسم به برق نگاهت که کرد ارشادم
قصاص عشق از اين پير بلهوس گيرم
تو را که بال و پرم را ربوده ای خير است
که گوشه ای ز دلت جا چو در قفس گيرم
دلم هوای تو را کرد و من ندا نستم
بيا که عمر منی و تو را نفس گيرم
این دو شعرش را هم یادم نیست در آن بحبوحه کجای شبکه دیدم و کپی کردم:
حوا شدم
دستم به آرزوى محالت نمىرسد،
پاى حقیقتى به خیالت نمىرسد
غیر خودت چه تحفه رهاوردت آورم؟
تقدیمِ جملهاى به جمالت نمىرسد
حوّا شدم، چو سیب تعارف نمودی ام
غافل از اینکه شوقِ وبالت نمىرسد
دوشیزهاى به راهِ تو گسترده دامنش
شد پیر زال و گَردِ وصالت نمىرسد
اى پلّه پلّه داده مرا ارتفاعِ عشق،
جایى رسیدهام که مجالت نمىرسد
چون حُرمتِ حریمِ توام ناشکسته بِه،
شهناز را مخواه، حلالت نمىرسد!...
نگاه حسرت
اى شعر، اى صلیبِ منِ عارى از گناه،
خطّى که بر مسیرِ جبینم نوشتهاند
گویا چهار عناصر، آب و گِلِ مرا
مصلوبِ عرض و طولِ شریعت سرشتهاند
عمرى است اختیار تمامِ وجودِ خویش
در رنجِ چار میخِ قضایت نهادهام،
گاهى به پاسِ حشرِ حروفى نخفتهام،
گاه از پىِ قیامِ معانى ستادهام
پُشتِ نگاهِ حسرتِ نامحرمان بسى
من دیده در قبالِ حضورت گشودهام،
گر شاعرى به نامِ کسى عاشقانه گفت،
تنها به نامِ تو است که آنرا سرودهام
آواى خونِ ریختهام در سکوتِ تو،
تا جاى جاى وادىِ عشقت فنا شوم،
خورشید گونه در اُفقت رفتهام فرو،
تا مایه حسادت و رشکِ خدا شوم...
اى شعر، اى تو سرخترین سیبِ معصیت،
معصومیتیم نخورد دریغِ بهشتِ من
پى بُردهام که نیمه گمگشته منى،
اى شعر اى بلاى من اى سرنوشتِ من!...
اما از همه جالبتر حرفهایی است که خانم شهزاده گفته است در باره ی زبان شعری او و شاعران دیگر تاجیک که ایران رفته اند یا به طریقی تحت تاثیر زبان شعر امروز ایران قرار گرفته اند، در گفتگویی مفصل با مهدی جامی برگرفته از شماره سی و یک فصلنامه ی بخارا که درواقع همان توجه و پرسش مهم و ضروری است که در اول این نوشتار برایتان گفتم و بهتر دیدم همه اش را اینجا بگذارم بخش مربوط به خانم شهناز را پررنگتر کردم که اگر حوصله همه ی گفتگو را نداشتید فقط همان را بخوانید:
سوگند به سمرقند
گفت و گو با شهزاده نظروا شاعر و داستان نویـس جوان سمرقندی
مهدی جامی
ـ تا آنجا که می دانم فرزند کوهستان هستی.
در قطار کوه های زرافشان نزدیـک سمرقند تولد شدم و گراسکوپ من عقرب است. سال هایـی که من درس خوان شدم پدرم دوست داشت روسی بخوانم اما برای من راحت تر بود که تاجیـکی خوانم. زبان من بود. از روستامان آمدم به سمرقند به اختیـار خودم. زمان جنگ تاجیـکستان بود و نمی شد دوشنبه رفت. آن موقع ها مد بود که تاجیـکان ازبکستان برای آموزش به دوشنبه می رفتند. در مکتب میـانه در کلاسی که من دوره قبل از دانشگاه را می خواندم کسی نمی خواست زبان و ادب خواند چون نمی شد از آن پول درآورد. بچه هایـی که می خواندند هم معمولاً معلم می شدند. پدرم فکر کرد من هم می خواهم معلم شوم. جالب است که بچه های کوهستان از ادب تاجیـک و حتی ایـران باخبرتر بودند در حالی که حتی استادان آن ها در شهرهم گاه به اندازه آن ها نمی دانستند و حتی مقابل کاربرد مثلا واژه هایـی که ایـن بچه ها به کار می بردند ایـستادگی می کردند که شما داریـد زبان را خراب می کنیـد.
ـ دوره شوروی و دوره ای که پس از استقلال وارد دانشگاه شدی با امروز چقدر فرق کرده است؟
از نگاه تاجیـکی که بیـرون از تاجیـکستان زندگی کرده می توانم بگویـم... ایـن دوره ها به هم نزدیـک است. مشکلات ما سال هاست تغیـیـر نکرده. شایـد از زمان فرار امیـربخارا یـعنی زمان شروع حاکمیـت روس تا به امروز هر سیـاستی بوده بر ضد رشد زبان و فرهنگ فارسی بوده. نمونه ایـن ضدیـت را در تغیـیـر خط ما می توان دیـد که تا امروز سه بار عوض شده و هر یـکی دو نسل که گذشته، با نسل قبل از خود بیـگانه تر گردیـده. به هر حال ایـن هم بود که تاجیـکان در تمام خاک شوروی با هم پیـوند داشتند و داد و گرفت فرهنگی ممنوع نبود. بدبختانه امروز پس از استقلال آن وضع یـگانگی دیـگر شده و هرگونه مبادله ممنوع شده است. وضع مکاتب تاجیـکی که درزمان شوروی تأسیـس یـافته بود در زمان حاضر رو به کاهش داده است. و چون دیـگر تاجیـکستان ایـن مکاتب را با کتاب تأمیـن نمی کند، ازبکستان هم از ایـن فرصت استفاده برده و دست کم نیـمی از آن ها را به ازبکی برگردانده است. چنان که درشهرهای سمرقند و بخارا امروز یـگان مکتب تاجیـکی باقی نمانده است. هر مکتبی هم که باقی مانده در روستاها و کوهستان است. همه ایـن مکاتب در عمق نارسایـی و مشکلات مواد آموزشی مانده اند.
در دوره شوروی هم نارسایـی ها بود ولی سیـستم مبادله کتاب وجود داشت. ما مثلاً به مجله مشعل که مجله کودکان و نورسان بود و دردوشنبه چاپ می شد نامه می نوشتیـم که ما کتاب ادب تاجیـکی نداریـم، آن ها کمک می کردند تا کتاب های کهنه مدارس تاجیـکستان برای ما فرستاده شود و ما از آن درس می خواندیـم. ما خود را شهروند تاجیـکستان حساب می کردیـم. گیـمن (سرود ملی) تاجیـکستان ارا از بر می کردیـم که لاهوتی نوشته بود. اما وقتی استقلال شد و من آمدم سمرقند بچه ها می گفتند بایـد گیـمن ازبکستان را بخوانی. من وقتی استقلال شد گیـج بودم که وطن من کجاست. زمان شوروی می گفتند گیـمن کشورتان را خوانیـد و ما گیـمن تاجیـکستان را می خواندیـم و قبول هم می کردند اما وقتی شوروی پاش خورد وضع عوض شد و از ما می خواستند که گیـمن ازبکستان را به زبان ازبکی بخوانیـم که خیـلی ها مثل من نمی دانستند.
ـ پس با استقلال بود که تاجیـکان سمرقند با ایـن واقعیـت روبرو شدند که در مرزهایـی قرار گرفته اند که از تاجیـکستان جداست؟
بله چون زمان شوروی که شما می رفتیـد در دوشنبه سال ها زندگی می کردیـد و بعد هم می آمدیـد به سمرقند؛ سمرقند زادگاه شما بود و تاجیـکستان مرکز سیـاسی شما بود.
ـ مردم ایـن جدا افتادن را چه طور قبول کردند؟
مردم سیـاسی نبودند. می گفتند خب ایـن کار حکومت است، نمی خواستند به دردسر بیـفتند. چون اگر مشکلی درست می شد، شما بایـد تا هفت پشتتان از حقوق اجتماعی محروم می شدیـد. تلاش می کردند حرف نزنند و ما هم بی خبر بودیـم معلم ها هم چیـزی نمی گفتند. اما امروز یـک بچه 16 ساله بیـشتر از من در آن سال های 16 سالگی ام می فهمد.
ـ آموزش زبان تاجیـکی به چه وضعی درآمد؟
به همان وضع دره شوروی باقی ماند. مردم عادی به 3-4 ساعت موسیـقی تاجیـکی و داشتن برنامه تاجیـکی در رادیـوی ازبکی زبان محلی دلخوش بودند. اما ازبکستان آن را قطع کرد.
کانالهای تلویـزیـون تاجیـکستان هم که در دوره شوروی قابل دریـافت بود امروز قطع شده است. بالای سوخته نمک آب، تمام آن کتاب های تاجیـکی نشر شده در زمان شوروی هم به دستور دولت از بیـن برده شد. بهانه هم ایـن بود که از نظر سیـاسی به رژیـم کهنه تعلق داشت، اما هنوز هم جای آن کتابها پر نشده است.
ـ وضع آموزش ادبی و محافل ادبی چگونه بود؟
محفل های ادبی که می گذشت وقت هایـی بود که لایـق شیـرعلی می آمد یـا بازار صابر می آمد یـا گلرخسار. پیـشتر میـرزا تورسون زاده می آمد که مردم با دسته گل ها به استقبال می رفتند. ایـن یـک سازماندهی حزبی دوره شوروی بود و طبیـعی بود که در آن شعر سیـاسی خوانده نمی شد یـا کمتر خوانده می شد. آخریـن بار که لایـق شیـرعلی آمد و شعر «زهر بادا شیـر مادر بر کسی کو زبان مادری گم کرده است» را خواند و بازار صابر آمد و شعر زبان مادری اش را خواند، ایـن رفت و آمدها کمتر شد و ایـن بود سالها 87ـ1986 قرن گذشته. بعد از ایـن، دیـگر، شاعران تاجیـکستان کمتر به سمرقند و بخارا آمدند و هیـچ کتابی مثل لایـق دستاویـز (تحفه) نیـاوردند. تأثراتشان هم هرگونه بود. بعضی از آن ها مثل گلرخسار بعد از ایـن سفرها شعرهایـی می نوشتند مثل آن که «از سمرقند و بخارایـت صدایـی نیـست نیـست» که باعث روح افتاده تر گردیـدن مردم می شد. اما شاعرانی مثل بازار صابر طور دیـگری فکر می کردند و می نوشتند: «اگر بعد ایـن همه تاریـخ پرفراز و نشیـب، تاجیـک ریـشه کن نشد رحمت بر خاک بخارا، رحمت بر خاک سمرقند.» در مقابل، شاعران جوانی هم پیـدا شدند مثل سیـاوش که با دیـدار از سمرقند آن را از یـک دیـد تاریـخی نگریـستند:
در آن شهری که هر بیـگه به خون خود طهارت می کند خورشیـد
سپس بر جانب محراب های پاک ریـگستان
نماز شام می خواند
درآن شهر رسولان عجم
پیـغمبران شعر
به من یـک سوره غمگیـن و پر اندوه نازل شد:
سمرقند
ـ زبان تاجیـکی در مقایـسه با روسیـه در چه وضعی قرار داشت؟
آن ها که به شعر و ادب علاقه مند بودند می توانستند به راحتی به تاجیـکی حرف زنند اما اگر می خواستی متخصص باشی بایـد روسی می خواندی. زبان تاجیـکی برابر روسی نمی توانست باشد. آن قدر که برای روسی صرف همت می شد برای تاجیـکی نمی شد. اما وقتی یـک جوان تاجیـکی می خواست نویـسد از اوتوقع داشتند مثل آنها بنویـسد که روسی می نوشتند و اونمی توانست. چرا که همان ده تا کتاب تاجیـکی را که در کتابخانه مدرسه اش پیـدا می کرد خوانده بود و بیـشتر از آن نخوانده بود. حتی اگر ایـن جوان به تحصیـل به تاجیـکستان هم می رفت، درهایـی را به روی خود بازمی کرد که درهای دیـگری را به رویـش می بست. زیـرا معلم ها وقتی می دیـدند از بیـرون تاجیـکستان آمده ای سخت نمی گرفتند و می گفتند ما بایـد ایـن ها را حمایـت کنیـم.
ایـن حمایـت به ایـن بها تمام می شد که آن ها درس نمی خواندند و بعد معلم می شدند و برمی گشتند به شهرهای خود در سمرقند و بخارا و دهه های آن و نمی توانستند درست و حسابی درس دهند.
خودم یـادم هست اول بار که شعر نوشتم با یـکی ازایـن معلم ها روبرو شدم که تجربه خوبی نبود. دو دفتر شعر نوشته بودم، دوستانم می گفتند برو به معلمه نشان ده. بردم اول گفت که وقت ندارم وبعد درخیـابان کارهای مرا گرفت و نگاهی کرد و گفت روان نیـست بهتر است وقتت را سر شعر تلف نکنی و بروی یـک چیـز جدی تر خوانی. وقتی 14ـ15 سالم بود می خواستم براساس داستان هایـی که ازمادر کلانم می شنیـدم رمان بنویـسم. نشستم رمان نوشتن وچون بخارای شریـف شنیـده بودم، نام آن را آقسای شریـف گذاشتم که نام کوهستان ما بود. 40ـ50 صفحه ای که نوشتم بردم پیـش پدرم. اوهمیـشه ازسفرهایـش به دوشنبه چمدان چمدان کتاب برایـم می آورد. اما خیـلی سخت گیـر بود. گفت که ما فقط بخارای شریـف داریـم و آقسای یـک دهی بیـشتر نیـست. بعد همچون می دانست که من دفترهای شعرم را سوزانده ام گفت اگر تو می خواستی شاعر شوی بایـد تا هفت سالگی اولیـن دفتر شعرت را نشرکرده بودی پس بیـهوده خودت را گرنگ (گیـج) نکن. یـک نفری نبود دوروبر من که مرا تشویـق کند. اما وقتی به سمرقند رفتم و به روزنامه آواز سمرقند داخل شدم آن جا استاد ما حضرت صباحی بود که تازه در 21ـ22 سالگی می آمد و به من می گفت شهزاده ببیـن ما هجای بلند داریـم وهجای کوتاه. ایـن یـک جامعه ای بود که یـک دختر در آن می خواهد شعر نویـسد، تازه در 21 سالگی اش کسی می آیـد به او می گویـد وزن چی هست. ایـن غیـر از سیـاست هایـی است که بود و ایـن که ما بیـشتر به روسی می نوشتیـم و حرف می زدیـم و خود من تا 25 سالگی به روسی راحت تر حرف می زدم و مؤثرتر.
ـ در 12 سالگی شعر نوشتی و بعد به نوشتن داستان رو کردی. الگوهات چه کسانی بودند و چه کسانی را خوانده بودی؟
من بیـشتر توی خانه بودم و کتاب می خواندم. حتی تابستان که می شد و همه بیـرون می رفتند و سرخ سیـاه می شدند از آفتاب، من که خانه می ماندم سیـب سفیـد رنگام کنده رگام معلوم بود. می گفتند تومریـضی؟ مریـض نبودم دو ماهه همه کتاب های تاجیـکی خانه راکه 300 تایـی کتاب کودکان می شد می خواندم و هر سال آن ها را تکرار می کردم. اما در شعر سعدی بود وهلالی بود و راهنمای ما به کتاب آن ها کتاب مدرسه بود. لرمانتوف و یـسنیـن می خواندم و سعی می کردم به همان آهنگ شعر آن ها به تاجیـکی نویـسم. هیـچ وقت دوست نداشتم روسی بنویـسم. دوست داشتم به زبان خودم بنویـسم. تا ایـنکه من با شعر نو آشنا شدم.
ـ چه سالهایـی بود و با کدام شاعران؟
لایـق شیـر علی شعر می نوشت و ایـن اواخرسال های 80 بود. شاعران جوان تر هم می نوشتند اما جامعه ای بود ک جوانان را قبول نمی کرد و حتی تا سال 1990 هم باز ما بایـد از تورسون زاده پیـروی می کردیـم، حتی وقتی شوروی هم پاشیـد. می گفتند تورسون زاده شاعراست. حتی لایـق و مؤمن قناعت و گلرخسار هم که به میـدان آمده بودند معلم های ما می گفتند ایـن ها شاعر نیـستند، چهار تا جوان آمده اند شعر می گویـند؛ تو سعدی را خوان حافظ را خوان. من دوست داشتم بیـدل خوانم چون دشوار بود و من فکر می کردم اگر ایـن را فهمیـدم، دیـگرباسواد می شوم همه اش را می فهمم. می نشستم می خواندم در یـک غزل 20 تا کلمه اش را نمی فهمیـدم و در فرهنگ هم پیـدا نمی کردم، می رفتم پیـش درکتور مدرسه پیـش گاو و گوساله اش بود می ایـستادم تا کارش تمام شود می گفتم می خواستم معنای ایـن کلمه را دانم او هم نمی دانست مگر در جمله و در بیـت می آمد و بعد او حدس می زد و می گفت. اما مرد دلگرمی نبود نمی خواست تربیـت کند. حتی آن چه هم که درباره آموزش مثلا وزن درکتاب های درسی بود معلم ها آن را کنار می گذاشتند فکر می کردند ایـن به درد بچه ها نمی خورد.
ـ از شعر نوایـران چه کسانی آنجا معرفی شدند و چه سالهایـی؟
اولیـن آن جشن زبان سال های اوایـل 80 بود که نادر نادرپور به تاجیـکستان آمد و با شعر انگور خود مشهور شد. بعد ازآن لایـق شعر «ای طبیـعت روز دفنم باز یـک آن زنده ام کن» را گفت و جوانها استقبال کردند. بعد از آن تولدی دیـگر فروغ نشر شد که بیـشتر همان شعرهای دفتر اوایـل او را داشت و در آخر به تولدی دیـگر می رسیـد. بیـشتر شعرهای چارپاره او بود که ما آن ها را از بر می کردیـم. خصوصاً وقتی احمد ظاهر بر آن شعرها آهنگ بست در خاطربسیـاری با آن آهنگ ها باقی ماند. مثل مرگ من روزی فرا خواهد رسیـد جوان هایـی که دنبال ادبیـات می آمدند جوان های رمانتیـکی بودند. از عشق ناکام شده بودند و به هر حال اندوهی داشتند. یـادم هست دوره ای که داشتیـم جوان ها می آمدند می نشستند در آخر مجلس بیـشتر از نصف بچه ها می گریـستند و به اصطلاح غم خود را سبک می کردند. آن ها با آهنگ احمد ظاهر یـا شعر فروغ می گریـستند. یـکی از بچه ها که در افغانستان خدمت کرده بود و در آن جا فروغ و احمد ظاهر را کشف کرده بود ما خانه او جمع می شدیـم ولی بسیـاری از آن ها که ما به آن ها امیـد داشتیـم پراکنده شدند و رفتند و دیـگر آدم نامی هم از آن ها نمی شنود.
البته وقتی صحبت از آشنایـی با شعر ایـران می شود بایـد بگویـم که برای ما که در ازبکستان بودیـم کتاب های چاپ ایـران بسیـار کم شمار می آمد. مثلاً یـادم هست که وقتی استاد ادش ایـستد به ایـران سفر کرده بود حدود 40 کتاب شعر با خود آورده بود که در فرودگاه تاشکند مصادره شد وفقط با کمک آقای ابراهیـم خدایـار از بخش فرهنگی سفارت ایـران توانست آن کتاب ها را نجات دهد و به سمرقند رساند. درازبکستان از زمان شوروی تا امروز و هم نگرانی از کتاب های به خط فارسی میـراث مانده است زیـرا آن ها معمولاً هر کتاب خط فارسی را عربی حساب می کنند و با محتوای دیـنی و اسلام گرایـی.
آقای خدایـار بعدها چون شوق ما را دیـده بود یـک دوره تاریـخ شعر نو شمس لنگرودی هم برای ما آورد. ایـن تمام سواد ما از شعرمعاصر ایـران بود. ما هم که می گویـم منظورم همان 15ـ10 نفری است که ایـن کتاب ها را دست به دست می گرداندیـم و در محفل های مرکز فرهنگی تاجیـکان که زیـرنظراستاد ادش ایـستد و حیـات نعمت سمرقندی اداره می شود از آن بحث می کردیـم. ایـن اواخر نوبت من بود که ازشعر و شخصیـت فروغ حرف بزنم که با سفرم به اروپا به انجام نرسیـده ماند.
ـ یـادم هست که یـک بار درصحبتی با عباس معروفی در کتاب فروشی اش در برلیـن از فروغ که صحبت شد گفتی که فروغ برای ما بلیـتیـس ایـرانی بود و ازما پرسیـدی که بلیـتیـس را می شناسیـم. من نمی شناختم و معروفی هم نمی شناخت تا ایـنکه یـکی ازدوستان دیـگر به یـاد آورد که سال ها پیـش شجاع الدیـن شفا کتابی از ترانه های بلیـتیـس را ترجمه کرده بود. چرا بلیـتیـس ایـنقدر با فروغ تداعی می شود؟
ترانه های بلیـتیـس سالها پیـش به تاجیـکستان درآمد. من یـادم هست کتابی که می خواندم مقواش نبود ورق ورق شده بود از بس که دست به دست شده بود. محی الدیـن عالم پور آن را از ترجمه فارسی به گمانم به خطرسریـلیـک برگردانده بود. ما بلیـتیـس را دوست می داشتیـم و می خواندیـم و از بر می دانستیـم ترانه هاش را ولی نمی دانستیـم که او در اروپا به عنوان شاعری هم جنس گرا مطرح است. من وقتی در لندن اشعار او را به انگلیـسی خواندم تازه فهمیـدم که در اشعار او هم جنس گرایـی هم دیـده می شود. ایـن چیـز بر ما پوشیـده بود در آن سال ها. به هر حال ما وقتی شعرهای عریـان فروغ را می خواندیـم چیـزهایـی از بلیـتیـس را در او می دیـدیـم. آن خواهش های تن که حتی در شعر روسی هم کمتر از آن سخن گفته بودند. همیـن شعرهای باز و عریـان و یـا گناه آلود فروغ در ما مشهور بود که در ایـران سوزانده شده و ما ایـنقدر از ایـران رنجیـده بودیـم که چرا ایـن شعرها را می سوزانند. خود من یـک شعر هم گفته بودم با ایـن مضمون که چگونه می شود جمعیـتی را احترام کرد که شعر فروغ را سوزانده. برای ما که با قیـد ادبیـاتی رشد کرده بودیـم که از عشق سخن نمی گفت و می خواست همه چیـز گروهی باشد و فرد در آن راه نداشت، شعر فروغ یـا بلیـتیـس خیـلی جاذبه داشت. بلیـتیـس هم مثل فروغ هر چه می گویـد از خود می گویـد و احساسات خود. ایـن دو زن کسانی بودند که ازخودشان حرف می زدند و برای ما جوان ها که می خواستیـم از خودمان حرف زنیـم نزدیـک بودند.
جامعه عجیـبی بود که مثلاً قبول می کرد ما دامن کوتاه کوتاه بپوشیـم اما بایـد رنگ آن با دیـگران یـکی می بود، دوست نداشتند کسی از دیـگری فرق کند و ما ایـن چیـز را در فروغ می دیـدیـم.
ـ حالا واقعاً فکر می کنی که شعرهای فروغ را سوزانده اند در ایـران؟
ایـرانی که ما آن زمان می شناختیـم براساس خبرهایـی بود که از تلویـزیـون در باره جنگ ایـران و عراق می دیـدیـم. مردانی که تیـراندازی می کردند و زن هایـی که چادر سیـاه به سر وحشت زده می دویـدند و خانه های خراب شده سرحد. ولی وقتی یـک کسی مثل فروغ را می دیـدیـم که تصویـر دیـگری از ایـران نشان می داد با خود می گفتیـم خب ایـن روس ها هستند که ایـران را طور دیـگر نشان می دهند. اما در همیـن حال هم یـکی دیـگر می آمد می گفت که نه، شعرهایـ ایـن را سوزانده اند. تا هنوز هم البته من ازایـران خیـلی سؤال دارم که پیـش خود روشن نکرده ام. واقعاً نمی دانم ایـن خبرها چقدر درست یـا غلط است.
ـ پس یـک تضادی می دیـدیـد در ایـن تصویـری که از ایـران در ذهن داشتیـد؟ تضادی بیـن اخبار روزانه و آن دنیـایـی که شعر فروغ از آن نشان می داد.
بله وواقعاً فکر می کردیـم که ایـران همان است که ازتلویـزیـون می بیـنیـم و حتی مجله هایـی مثل «کلک» هم که می آمد چون تصویـر نداشت یـا از تصاویـری که داشت نمی شد ایـران را پیـش چشم آورد باز ایـن تصویـر خبری از بیـن نمی رفت. جالب است که یـک بار مجله ای به دست من رسیـد که برای توریـست ها نشر شده بود و پر بود از تصویـر بناهای ایـران که من از دیـدن آن شاک (شوکه) شده بودم چون خیـلی مدرن واروپایـی به نظر می آمد. حتی حدس نمی زدیـم که ایـران ایـن است اگر می دانستیـم ایـران ایـن است شایـد خیـلی از جوان های ما که در دوره شوروی در افغانستان خدمت می کردند به ایـران می رفتند و بر نمی گشتند چرا که ایـران کشوری بود که آدم می توانست به زبان خودش حرف زند و به زبان خودش کار کند و باز وآزاد هم باشد. ولی عکس زن هایـی که با چادر می دیـدیـم که فقط صورتشان پیـدا بود ایـن زن های شوروی را می ترساند. واقعاً من هنوز هم نمی فهمم که ایـران بهتر است برای من یـا ازبکستان.
ـ حالا که بحث ایـران شد فکر می کنی که شاعرانی که به ایـران رفتند با شاعرانی که در ازبکستان یـا تاجیـکستان ماندند و تماس دست اولی با فارسی ایـران پیـدا نکردند چه فرقی پیـدا کرده اند؟
من ایـران نرفته ام ولی مثلاً سهراب سپهری را خیـلی دوست دارم. یـادم هست که یـک بار دفتر شعرم را به شاعر تاجیـک گل نظر دادم. یـکسال از مرگ لایـق گذشته بود وداشتیـم به زادگاه لایـق می رفتیـم. در راه خواند و بعد گفت چقدر به ایـن ایـرانی ها تقلیـد می کنی. گفت ایـرانی ها ا زیـاد نخوان. ولی بعد فکری کرد و گفت اما ازتاجیـک ها کی هست که بخوانی. یـعنی خود شاعرهای کسبی (حرفه ای) هم مانده اند که زبان امروزی تاجیـک آن قدر کامل نیـست که بتوانیـم همه چیـز را با آن افاده کنیـم. ولی وقتی هم می روی سراغ فارسی ایـران می گویـند ایـن ایـران گرایـی می کند به آن معنا که انگار از فرهنگ خودت دور افتاده ای و داری به سمت ایـران پرستی می روی. ولی من وقتی ایـران می گویـم ایـران قدیـم را می گویـم چون ایـران امروز را نمی شناسم. آن ها هم که ایـران رفته اند مثل استاد من حضرت صباحی که خودش وهمسرش محبوبه از بهتریـن شاعران سمرقند بودند حالا آن جا برای که شعر می گویـند؟ شعر آن ها در سمرقند قدر داشت اما حال نه در ایـران قدر دارد و نه آن ها می توانند به رسم ایـران شعر بگویـند.
شهنازخجندی هم که آن جاست وقتی برمی گردد به زبانی حرف می زند که ایـن مردم نمی فهمند. یـا بعضی قبول می کنند چون می گویـند خب از ایـران آمده و ایـران دیـدن آرزوی خیـلی از تاجیـک هاست. من دوست دارم زبان مقاله و نوشته های علمی مشترک یـا به هم نزدیـک باشد اما وقتی می خواهی شعر بگویـی دیـگر بایـد به زبان خودت باشد. آدم اگر می خواهد خواننده شعرش ایـرانی باشد میـتواند لهجه خود را کنار بگذارد اما اگر برای مردم خود می گویـد آن ها زبان ایـران برایـشان آشنا نیـست. چرا من بایـد به زبان تهران شعر بگویـم؟ من می توانم زبان سعدی و رودکی را دنبال کنم. مردم زبان رودکی برایـش راحت تر است که بفهمد تا لهجه تهران را. برای ادب شناسان و روزنامه نگاران شناخت آن زبان و نوشتن به آن شایـد لازم است که مخاطبان بیـشتری داشته باشند اما چرا شاعر بایـد به آن زبان بنویـسد؟ ایـرانی ها به اندازه کافی شاعر دارند. ما هم بایـد به رشد ادبیـات خودمان فکر کنیـم. حتی ایـرانی ها هم که آن جا آمدند وقت شعر گفتن تاجیـکان را در نظر گرفتند نه ایـرانیـان را. مثل لاهوتی. لاهوتی لهجه اش شیـریـن بود و مردم لهجه او را مثل زبان یـک خویـش دور افتاده خود دوست می داشت اما لاهوتی خود سعی می کرد که به زبان ایـن مردم نویـسد اگر چنیـن نمی کرد شایـد ایـن موفقیـت را هم بیـن تاجیـکان نمی یـافت. اگرجوان شاعری بخواهد به فارسی تهران شعر نویـسد و آنجا خواننده داشته باشد من تحسیـن می گویـم اما برای خودم می پسندم که خواننده من مردم سمرقند و بخارا باشند. تاجیـک های تاجیـکستان هر چه می کنند خود دانند اما وطن من سمرقند است. سمرقندی که مردمش نمی توانند و اجازه ندارند به زبان خود حرف بزنند. برای من شایـد حتی به جای شعر گفتن بهتر باشد که روم یـک برنامه تلویـزیـونی سازم و برای مردم سمرقند تا آن ها اگر هفته ای نیـم ساعت هم شده برنامه ای به زبان خود بشنوند و زبانشان را فراموش نکنند. من مطمئنم که مردم جزکلمه های روزمره که تکرار هفتاد یـا صد کلمه است کلمه زیـادی یـاد ندارد، باقی را از ازبکی و روسی می گیـرد. چه طور می شود برای ایـن مردم به زبان وکلمات رایـج درتهران شعر گفت و پیـش ایـن مردم گذاشت وباز گفت که من فرزند شمایـم؟ ایـن مثل آن است که آدم برای مادر بزرگش که روسی نمی داند شعر روسی ببرد بگویـد من شاعر هستم. رسول غمزتف وقتی به روسی رمان نوشت مردم داغستان، زادگاهش، او را قبول نکردند و گفتند تو نمی توانی از نام ما حرف زنی. رفت رمان «داغستان من» را نوشت به زبان همان ده کوچک خود که شایـد هزار نفر سخنگو داشت و بعد آن را به روسی برگرداند تا به خلق خود خدمت کرده باشد.
من یـا هر کس دیـگری اگر رفت 5 سال، 10 سال ایـران ماند وسهراب دیـگری شد و برگشت مردم او را نمی فهمند.
ـ مشکل خط را چه گونه می بیـنی، در کندی ایـن رابطه و انتقال مفاهیـم زبانی؟
خب خط فارسی واقعاً هم مشکل است من خودم شعر فروغ و سهراب را به خط سیـریـلیـک خوانده ام همان طور که کلاسیـک ها را هم به همیـن خط خوانده ام؛ هنوز هم اگر بخواهم با شعری احساس نزدیـکی کنم و آن را روان بخوانم بایـد از خط فارسی به سیـریـلیـک برگردانم. اما هستند شاعران جوانی در سمرقند مثل خواجه و دلشاده و شکر که آنها هم با خودآموزی خط فارسی را یـاد گرفته اند و بهتر از من می خوانند و شعرشان هم به همیـن جهت بهتر است.
ـ خط فارسی را خودت چگونه یـاد گرفتی؟
با خیـلی سختی. من ایـن خط را از روی شوق می آموختم و پیـش خود. نه سالم بود و چون کسی نبود که راهنمایـی کند تا مدت ها خط فارسی را از چپ به راست می نوشتم مثل سیـریـلیـک. هنوز هم در نوشتن صداهایـی که سه چهار نشانه دارند مشکل دارم و شایـد همیـشه خواهم داشت. به هر حال خطی بود که ما از روی گستاخی و پافشاری شخصی می آموختیـم و گرنه به کار نمی آمد چون کسی آن را نمی نوشت و نمی خواند. روسی همه جا مسلط بود. اگر هم چند نفری بودند که سواد ایـن خط را داشتند و دست خط خوبی هم داشتند کسانی بودند که در دانشگاه کارشان با دست نوشته های فارسی بود ولی مردم از علم آن ها نمی توانست بهره برد.
ـ مردم ایـران به سمرقند خیـلی افسانوی نگاه می کنند. سمرقند را با رودکی می شناسند و با شعر حافظ به یـاد می آورند. سمرقند امروز چه قدر با آن سمرقندی که سیـمای افسانه ای دارد نزدیـک است یـا از آن دوراست؟
من مردم ایـران را برای همیـن دوست دارم که با افسانه هاشان زندگی می کنند. اگر می خواستند با واقعیـت زندگی کنند که زندگی خیـلی سخت می شد! سمرقندی که آنها تصور می کنند مثل همان ایـرانی است که ما تصور می کنیـم. وقتی ما می گویـیـم ایـران ایـن ایـرانی است که برای ما فردوسی معرفی کرده و هفتاد سال مبارزه روس ها آن را از ذهن ما نبرده و نمی تواند ببرد. ایـرانی ها هم ازپشت آن دیـوارهای سنگیـن ندیـدند که بر سمرقند چه می گذرد. ایـن یـک تصوری است که آدم دوست ندارد آن را ویـران کند حتی اگررفت و خلاف آن را دیـد هم آن را قبول نمی کند. یـک دوست ایـرانی من می گفت که چه طور وقتی برای اولیـن بار به سمرقند می آمده موهای بدنش از هیـجان راست شده بوده. شایـد فکر می کرده که در ریـگستان هنوز شاه نشسته است و دانشمندان در مدرسه ها و کاروان ها در حال ورود به شهرند و بازار همان بازار عصرقدیـم است. چنان که برای ما ایـران ایـن طوراست. برای ما ایـران آن جاست که فردوسی در آن قدم می زده وحافظ در کوچه هاش می رفته است و سعدی در آن زندگی می کرده است. ایـران، ایـران فروغ و سپهری است برای ما. ایـن گذشته است. ایـن یـک معنای مهم دارد که ما به گذشته خود می نازیـم و به خاطر همان گذشته ای که داشتیـم امروزه خودمان را صبر می کنیـم. اگر آن احترام را نمی داشتیـم به گذشته خودمان، اگر شاهنامه فردوسی را نداشتیـم و اگر رودکی و حافظ را نداشتیـم برای ما چه اهمیـت داشت که فارسی حرف زنیـم و بگویـیـم که تاجیـک هستیـم. می گفتیـم روس هستیـم و زندگی امروزمان می گذشت. اما نمی شود. اگر روزگار امروز سمرقند وبخارا را نمی شناسند باشد، اما همیـن که تاریـخ ما را می شناسند من به آن ها احترام می کنم. اگر هم ندانند که امروز درسمرقند دیـگر مدرسه فارسی نیـست یـا کسی شعر روان نمی گویـد یـا در بخارا اصلاً کسی فارسی نمی خواند عیـب آنها نیـست. ایـن یـک مبارزه هفتاد هشتاد ساله است که امروز از آن چه از آن دفاع می کردند همیـن باقی مانده است که می بیـنیـم.ایـران هم چه می تواند بکند. روشنفکران ایـران البته از دولتشان جلوتر هستند که از ایـن حرف ها بحث می کنند.
2012/1/22
مثلث برمودای برنامه های مشترک
بیش از پنج سال از امضای توافقنامه برای ایجاد تلویزیون مشترک سه کشور فارسی زبان تاجیکستان، افغانستان و ایران گذشته است و با اینکه ایران یک سال پیش تجهیزات لازم را از آلمان خریداری کرده و تاجیکستان هم جا و مکان را تأمین و کوششهایی هم برای برنامه سازی و برنامه ریزی انجام شده اما درعمل هنوز این طرح به گفته ی رجال اجرایی نشده است چرا؟
زیراهایش فراوان است که برخی شان از این گزارش بی بی سی فارسی درمی آید:
تفاوت نظامهای سیاسی مانع آغاز به کار تلویزیون مشترک است.
یکی مثلا اینکه ایران می گوید افغانستان زبان پشتو را هم دربرنامه سازی مد نظر دارد افغانستان مدعی است هرگز بر این خواسته پافشاری نکرده است و تازه پیشنهاد دارد تلویزیون مشترک مشترک باشد میان همه کشورهای منطقه ی اکو که آنوقت دامنه اش فرهنگها و زبانهای همه آنها را دربرخواهدگرفت.
دیگر اینکه تاجیکستان گفته نظام دولت ما سکولار! است و نظام آن دو اسلامی و داشتن یک شبکه خبری صرف بدون رقص و آواز و سرگرمی چه جذابیتی دارد و تازه گویندگان و شرکت کنندگان در برنامه چه بپوشند که مناسب و مطابق دستورکار هر سه دولت باشد؟
برنامه سازی هم مشکل دیگرشان است که اگربنا باشد تفکیک فرهنگی وادارشان کند هر کشور سه ساعت برای اتباع خودش برنامه بسازد که دیگر قضیه سالبه به انتفای موضوع خواهد بود و مشترک یعنی چه؟
نتیجه اینکه همه ضمیرها و انگشتها به ایران برمی گردد که " جانب ایران برای این کار آماده نیست."
مانده ی ریزه کاریها یا دلایل دانه درشت را هم شاید از این مقاله بهتر بیرون بیاورید که نگاه بیطرف و متعادلی دارد به همه پهلوهای این یکسانی و ناهمسانی فرهنگی که مانند مثلث برمودا هر برنامه و هدفی را درخود می کشد و نیست و نابود یا استحاله می کند چنانکه هر نشان آشنایی را از آن می زداید.
2012/1/18
دوستی تاجیکستان و ایران یعنی چه؟
۱. امروز در سایت دوشنبه مطلبی دیدم :
كتابخانة ملي تاجيكستان در شهر زيباي دوشنبه - با گنجايش 10 ميليون نسخه كتاب – بزرگترين كتابخانه در آسياي ميانه خواهد بود كه اين كار از سوي كشور دوست، همفرهنگ و همآيين، تاجيكستان، جاي ستايش ، تحسين و حمايت بسيار دارد. در همين راستا، اين انجمن، فراخوان اهداي كتاب به اين كشور را با كمك فرهنگدوستان، برنامهريزي كرده است. هدف از اين طرح، گسترش و پايداري زبان و خط فارسي (نياكان) و انتقال نوشته و پژوهشها در زمينههاي گوناگون به اين كشورِ فرهنگدوست و زادگاه پدر شعرفارسي- رودكي- و نيز كشورهاي همسايه آن ميباشد.
برنامهريزي شده است، هر فرهنگدوستي با پيشكش كتاب (حتي يك نسخه-دست دوم) در اين همايش فرهنگي كه كاري بس پرارج و ماندگار است، شركت نمايد. كتابها نخست به كتابكدة انجمن فرستاده و پس از نامنويسي تحفه كننده و فهرستنويسي آنها، در ليست تحفه كنندگان در وبگاه انجمن درج و يك ليست نيز براي يادبود به تاجيكستان فرستاده ميشود و سپس در بستههايي به مؤسسة فرهنگي اكو، برده ميشود و در زماني مشخص، همراه مراسم و جشني كه تاريخ آن به آگاهي همگان ميرسد، و با شركت همة اهداكنندگان، به كتابخانة ملي تاجيكستان فرستاده خواهد شد
**خواهشمند است؛1- كتابها تا پيش از پايان بهمن ماه فرستاده شود 2-اين فراخوان به آگاهي ديگران نيز رسانده شود 3- نوشته اي كوتاه، براي يادگاري در يكي از برگهاي كتاب نوشته شود 4- با توجه به تنگناي مالي انجمن،چنانچه كساني توان كمك مالي به اين طرح را دارند انجمن را آگاه فرمايند 5- از فرستادن كتابهايي با ويژگيهاي زير خودداري گردد
كتابهاي درسي و كمك درسي، نظامي، تبليغ مذهبی و تبلیغ سياسي،دورههاي چند جلدي ناقص، كتابهاي پاره، كتابهاي ممنوعه و زيراكسي، مجلات و جزوات
جاي تحويل كتابها:
خيابان فاطمي، خيابان پروين اعتصامي، انتهاي بن بست پنجم، پلاك 7، كتابكدة انجمن دوستي ايران و تاجيكستان. تلفن:09191010984-09122234309 و 88989098 ايميل: irantajik992@gmail.com
که به منبع خبر انجمن دوستی ایران و تاجیکستان اشاره ای نشده بود.
۲. در سالهای گذشته انجمن دوستی تاجیکستان و ایران و انجمن دوستی ایران و تاجیکستان دو نهاد بوده است در خدمت یک هدف یعنی ایجاد پیوند میان دو ملت اما با برنامه ها و اهداف متفاوت که به تازگی و به صلاحدید سیاستگذاران انجمن دوم و به یاری سیاست دیرین چانه زنی از بالا و فشار از پایین نام اولی کمرنگ و به تدریج از صفحه ی منابع خبری فارسی حذف شده است و جز در آرم انجمن و توضیح زیر آن در صفحه ی اصلی سایت انجمن :
"

توجه: دو انجمن دوستی ایران و تاجیکستان و تاجیکستان و ایران (به مسئولیت دکتر میرزا ملا احمد) هیچ شعبه و نمایندگی دیگر در ایران و کشوری دیگر نداشته و... "
نشانی دیگری از وجودش در منابع فارسی دیده نمی شود.
۳. در جایگاه معلمی که کمی با نوجوانان و جوانان تاجیک و مشکلاتشان برای دسترسی به کتابهای مورد نیاز سروکار دارد پی برده ام که استفاده از کتابهای فارسی کتابخانه ی ملی تاجیکستان برای آن شمار اندک دانشجویانی هم که می توانند خط فارسی بخوانند چندان آسان نیست و اتفاقا اگر روزی کسی از هفتخوان بگذرد، دقیقا به دنبال همان دسته کتابهایی است که در این اطلاعیه گفته شده از اهدای آنها بپرهیزید، شاید به این دلیل ساده که دیگر کتابها که لابد محدود می شود به دیوان اشعار و سرگذشتنامه ها و لغتنامه ها و برخی منابع دیگر نظایر آنها به خط سیریلیک در دسترس خواننده تاجیک هست و خواندنش هم به خط رایج آسانتر است و اما در این منع مؤکد، ردپای ممنوعیت مؤکدتری دیده می شود از سوی آن روی سکه ی سیاست دوستی دو کشور و اینجاست که حذف نام انجمن دوستی تاجیکستان و ایران از روی دفتر دستک و سایتهای فارسی، پاک کردن صورت مسئله است برای مخاطبی که می خواهد بداند واقعا این دو انجمن چطور و چه کار می کنند.
2012/1/12
یک ترین دیگر

وقتی ماهها پیش از نصب پرچم و جشنهای پرسروصدای افتتاح پرچم و میله اش در مراسم جداگانه رسانه های خارجی شروع کردند به حساب و کتاب دخل و خرج این اسباب تجمل و سرزنش ضمنی دست اندرکاران، تا همین امروز همیشه منتظر واکنش اعتراضی یا استفهامی داخلی یا منطقه ای برای این کار بودم و در برخورد با تعدادی از افراد ملت از هر صنفی کوشیدم یک اظهارنظر اگر نگویم گله آمیز دست کم ابراز احساساتی آشکار از زبانشان بیرون بکشم و با اینکه دیگر حیرت نمی کنم از سکوت و انفعال این مردم یا بهتر بگویم هراس شاید منطقی شان از هرگونه ناآرامی و ناامنی، باز اندک امیدم برای شنیدن نظر یا احساس قلبی شان برباد رفت به وِیژه پس از مجلس بحث مفصلی در یک شب نشینی اجباری از آن چندشبانه روز مداوم قطع برق موسمی ساختمان و توفیق اجباری هم صحبتی با چند تن از زنان تاجیک درسخوانده و امروزی ایران و اروپا دیده که انتظار می رفت یا کمتر بترسند یا بیشتر انصاف دهند یا پس از سالها اقامت و تحصیل در ایران و محیط دانشجویی آنجا، ردپایی از کمال همنشین از آن امت پرگو و نترس و همیشه شاکی با خود آورده باشند. زهی خیال باطل که به محض نقل قول تفسیری از یک رسانه ی خارجی درباب بلندی پرچم و کوتاهی فکر ارباب مناصب و کم توجهی به آب سرد و نان گرم ملت، هوار همین خانمهای کم گو و ترسو به آسمان هشتم رسید که چطور؟ چه کسی شکر خورده که ملت تاجیک آبش گرم است و نانش سرد؟ و فایده نداشت که به پهنای همین بیرق مبارک بر سر خانه ی ملت، دهانت باز بماند.
دیدن این مطلب در رادیو زمانه از خانم شهزاده سمرقندی ( ضمن ادای احترام و سپاس از او ) داغ دلم را تازه کرد که بالاخره به بهانه ی همه گیر شدن پدیده ی رکوردشکنی در این دسته کشورها چند سطری اشاره وار در باره پرچم هم نوشته است. شاید این مطلب به نوعی تکمیل کننده یا ادامه ی مطلب قبلی باشد در توضیح وضعیت فعلی این کشور و حال و هوای مشترک آن با سرزمینهای نظیر خود:
2012/1/12
تابستانی متفاوت در تاجیکستان
در صفحه ی وبلاگ گزارشگران بی بی سی فارسی به گزارش جالبی برخوردم از خیرالله فیض خبرنگار به گفته ی خودش ازبکی در باره ی زندگی در تاجیکستان در زمان اتحاد شوروی و پس از آن که فعلا بدون هیچ حاشیه ای رونوشت کامل آن را اینجا می گذارم. اصل گزارش در اینجاست.
خیرالله فیض، خبرنگار بخش ازبکی بی بی سی و مجری فیلم مستند "فرزندان لنین" از تجربه هایش درباره این فیلم و داستان آن می گوید:
من در تاجیکستان شوروی بزرگ شدم و هر سال به کشورم سفر می کنم تا خانواده ام را ببینم. داشتن خانواده ای بزرگ باعث می شود که دید و بازدیدها طول بکشد. من معمولا یک هفته در آنجا می مانم و در این مدت باید همه را، از پیر و جوان، ببینم.
ولی تابستانی که گذشت، با هر سال متفاوت بود. من مدت بیشتری در تاجیکستان ماندم تا فیلم "فرزندان لنین" را ضبط کنیم؛ مستندی درباره گذشته تاجیکستان در زمان شوروی و زمان حال این کشور.
کشور من یکی از فقیرترین و کوچکترین جمهوری های شوری سابق بود ولی من همیشه فکر می کردم که این کشور موضوع جالبی برای روزنامه نگاران باشد. نه فقط به دلیل اینکه در مجاورت افغانستان قرار دارد یا اینکه یک جنگ داخلی پنج ساله را تجربه کرده است. گذشته تاجیکستان به چند دلیل جالب است: از نظر میلیون ها نفر از غربی ها شوروی سابق یک امپراتوری پلید بود ولی از نظر میلیون ها شهروند اتحاد جماهیر شوروی ایده ال های کمونیستی و تبلیغات قوی، یک رویا را خلق کرده بود . شیرین ترین و تنها رویا؛ رویایی که مشابه ای نداشت!
من همیشه روایت تلخی را از زمان پروسترویکا به یاد دارم.
برای من به عنوان یک نوجوان فعال، همیشه سئوالاتی مطرح بود
معلم: بچه ها، بگویید بهترین کشور دنیا کجاست؟
دانش آموزان: اتحاد جماهیر شوروی!
- چه کشوری بیشتر از همه مدرسه و زمین بازی دارد؟
- اتحاد جماهیر شوروی!
- چه کشوری به همه فرصت برابر می دهد؟
- اتحاد جماهیر شوروی!
- چه کشوری هر چیزی را که انسان به آن محتاج است، دارد؟
- اتحاد جماهیر شوروی!
اینجا بود که یکی از دانش آموزان به نام "ووچکا" دستش را بلند می کند و می گوید: من هم می خواهم در شوروی زندگی کنم!
رویای ما بسیار قوی بود و من به عنوان یک نوجوان ۱۳ ساله فعال از خودم سئوال می کردم: اگر اتحاد جماهیر شوروی اینقدر خوب است و مردمش اینقدر راضی هستند پس چرا بقیه کشورهای دنیا به ما نمی پیوندند؟
ما در دو کیلومتری محلی زندگی می کردیم که مردمش واقعا رویای شوروی را زندگی می کردند. نام این شهر کوچک چکالفسک بود. شهری که برای اسکان کارگران کارخانه فلز و معدن لنین آباد ساخته شده بود. این کارخانه فوق محرمانه اورانیوم غنی شده برای صنایع دفاعی شوروی سابق تولید می کرد. ما اطلاع نداشتیم که در این کارخانه چه می گذرد. مایحتاج ساکنان شهر مستقیما از مسکو می آمد و بیشتر کارکنان کارخانه روسی بودند.
از نگاه ما، شهر چاکالووسک بخشی از اروپا بود، پارک داشت، زمین بازی داشت و فروشگاه هایی که پر از کالای مختلف بودند. ولی در روستای ما وضع چنین نبود. ما در میان گل و لای و در خانه های کاه گلی زندگی می کردیم و در زمستان ذغال سنگ می سوزاندیم چون گاز نداشتیم. برق هم اغلب قطع می شد.
برگشتن به چاکالووسک در تابستان گذشته برای من کار ساده ای نبود... بیشتر روس ها از آنجا رفته اند و کسانی که مانده اند مسن و فقیرند. با هر کس که صحبت می کردم به دلیل از دست رفتن رویایی که آنها در واقعیت با آن زندگی می کردند عصبانی بود.
ولی موضوع حیرت آور برای من، مساله متفاوتی بود. یکی از کسانی که برای ساخت فیلم مستند با او مصاحبه کردیم ویکتور بوتنکو نام داشت، یک فرد روسی که به در سال ۱۹۶۰ به تاجیکستان آمده بود تا در گروه کر کارخانه اورانیوم آواز بخواند. من از او پرسیدم آیا تاجیک ها و ازبک های زیادی را در این محل می شناسد؟ او گفت نه، زیرا محلی ها حق نداشتند که در کارخانه کار کنند. تنها کاری که به آنها داده می شد باغبانی، قصابی یا آشپزی بود. او گفت: اینها کارهایی بود که آنها خوب انجام می دادند.
من به فکر همه صدها هزار ازبک و تاجیکی افتادم که در جنگ جهانی دوم جنگیدند و همچنین همه "محلی ها" از جمله عمه ام حسنی خان که به ارزش های کمونیستی اعتقاد داشت و برای آن سخت تلاش کرده بود. همه آنها به نظام اعتقاد داشتند در حالی که حکومت کمونیستی هرگز به آنها اعتماد نداشت برای آنها ارزشی قائل نمی شد.
بعد از ۲۰ سال که از استقلال تاجیکستان می گذرد این کشور هنوز هم در سایه روسیه زنده است. بیش از یک میلیون تاجیک در روسیه کار می کنند تا معاش خود و خانواده هایشان را در تاجیکستان تامین کنند.
لنین و قهرمانان کمونیسم دوران شوروی در تاجیکستان کم کم به دست فراموشی سپرده می شوند.... ولی وضعیت اقتصادی همچنان باعث می شود که تاجیک ها به روسیه وابسته باشند.
همسایه پرقدرت شمالی ما هنوز هم نفوذ زیادی اینجا دارد.
ولی با این وجود، در پی سقوط شوروی و یک جنگ داخلی که تقریبا زیربنای تاجیکستان را ویران کرد، این کشور به آرامی به وضعیت طبیعی باز می گردد.
در تاجیکستان تقریبا با هر کسی که صحبت می کردم نسبت به آینده خوشبین بود. یکی از شخصیت های فیلم مستند ما احمد جان رحمت الله اف، امام جماعتی است که سه ماه را صرف یادگیری کار با کامپیوتر و اینترنت کرده است. او علاقه زیادی به اینترنت و فن آوری های جدید دارد.
وقتی که او صحبت از دنیایی می کرد که روزگاری در پس پرده آهنین در فضایی بسته قرار داشت و اکنون فضایش باز می شود، شادی در صورتش نمایان می شد. او با لبخندی می گوید: آینده روشن است.
مخالفت کردن با او مشکل است.
2012/1/3
جامه ی خونرنگ بابای برف یا پیرهن عثمان نوخطان مسلمان
منبع عکس و برخی اطلاعات درباره کریسمس در تاجیکستان: سایت محبت نیوز
دلم نمی خواست سال نویی بدخبر باشم اما خانواده ی آن جوان بیچاره هم داغدارند و عیدشان عزا شده، آن هم به گناه شادکردن دل مردم به خصوص کودکان که عید چه مال مومنان باشد یا کفار بیشتر از هرکس مال کودکان است و شیرینی و شادی اش حق مسلم آنها.
قتل بابانوئل در شب کریسمس در تاجیکستان خبری هولناک بود که دلم می خواست و امیدوار بودم حقیقت نداشته باشد اما متاسفانه خبر حمله که از چند ایرانی شاهد ماجرا یا نزدیک به محل حمله در شب سال نو شنیده شد،بالاخره در خبرگزاری ها تایید شد و بر بدبینی های رایج درباره ی اختلافات مذهبی در این کشور افزود.
میدان سامانی یا در گفتار تاجیکان هیکل سامانی شب اول ژانویه پاتوق بابانوئل ها یا بابای برف هاست که بیشتر جوانانی از طبقه فرودست جامعه اند که با تهیه و گاه کرایه کردن یک دست لباس سرخ و یک قبضه ریش سفید حوله ای یا پنبه ای که اغلب تمام سروصورتشان را می پوشاند، دو سه روز و حتی شبهای پایان و آغاز سال نو میلادی را در میدان اصلی شهر و در کنار درخت کریسمس می گذرانند به امید کسب درآمد ناچیزی که خانواده های کودکان مشتاق یا مسافران داخلی و خارجی هزینه می کنند برای دیدن و حرف زدن و عکس یادگاری انداختن با بابای برف. یادم می آید اولین جشن سال نو در شهر دوشنبه با گروه بزرگی از دانشجویان ایرانی در نوبت عکس انداختن با یکی از این جوانان بودیم اما پس از ساعت دوازده که در اصل و در همه جای جهان ابتدای جشن سال نو است، مثل همه مردم از میدان و محل جشن رانده شدیم و آن بیچاره هم چندبار از سوی پلیس منع و توبیخ شد تا یکی از دوستان که روابط عمومی اش قویتر از بقیه بود آخر به ضرب چرب زبانی و البته چرب کردن زیرجلی سبیل مبارک، پای نیروی خدمتگزار پلیس را هم وسط بازی کشید و با گروه همراهش کرد و تازه گرم اختلاط و عکس یادگاری انداختن بودیم که دونفر بی مقدمه به بابانوئل حمله کردند و ریشش را کشیدند و فحش بارانش کردند و هرچه ما پرسیدیم مشکل چیست جوابی نگرفتیم و با توجه به بی توجهی پلیس به ماجرا ظن ما بر وجود خرده حساب شخصی میان آن اشخاص با این بنده خدا تقویت شد و مدتی گذشت تا به مرور زمان به کنه مطلب پی بردیم که در پست پیشین اشاره کوچکی داشتم به بی اعتنایی گروههای افراطی مذهبی و حتی مخالفت آنها با مراسم جشن سال نو در این کشور و سیر فزاینده ی آن. اما امسال این ماجرا بیخ پیدا کرده و تا حد فاجعه بالا گرفته است. اگرچه در رسانه های داخلی حرفی از آن نیست و در رسانه های خارجی نیز با احتیاط از طرح مسئله به ضرس قاطع و آشکارا پرهیز شده است، اما حمله و هجوم مسلحانه گروه سی نفره جوانان تاجیک که در میان آنها دانشجویان دانشگاه ملی هم دیده می شود به بابانوئل که نماد تولای مذهب غرب و تبرا از اسلام عزیز است حداقل برای کشور ما که هنوز گرفتار عوارض داخلی و خارجی حمله ی دانشجویان بسیجی مومن به سفارت انگلیس در ایران است آشناتر از آن است که جایی برای طفره رفتن باشد اگرچه هنوز باید احتیاط کرد و گفت " دروغ چرا تا قبر آآآآ ما که به چشم خودمان ندیدیم اما یک همشهری داشتیم..." که می گفت این شتری است که در خانه ی نوروزدوستان هم خواهد خوابید که آن هم "جشن کافران " و بدعت جمشید است که داغ پیرهن عثمان را تازه خواهد کرد می گویید نه؟ خواهیم دید.
این هم ویدئویی از جشن سال نو که تلخی خبر بد را از کامتان بزداید:
2011/12/30
کریسمس در دوشنبه
اینروزها در دوشنبه جنبش و شور پایان سال در هرسو قابل مشاهده است، از خرید لباس نو و شیرینی و شکلات و آجیل و انواع ملزومات شب عید و خانه تکانی و بشور بمال گرفته تا اسباب چراغانی و تزیین درخت کریسمس و مهمتر از همه صدای انفجار گاه و بیگاه ترقه در کوچه خیابانهای شهر که بیش از هر چیز دیگر یادآور حال و هوای روزهای آخر اسفند میهن آریایی اسلامی است با این تفاوت که در سالهای اخیر با وجود حساسیت بیش از اندازه ی حکومت و مبارزه ی جدی پلیس و هشیاری نیروهای امنیتی بازهم دیده می شود در برخی خیابانها و کوچه ها درخت کریسمس رایگان و کارت پستال و بروشورهای تبلیغاتی، حتی برخی هدایای نقدی و جنسی ویژه ی سال نو به مردم داده می شود و عده ای یواشکی به خانه ها و ذهن جوانان رفت و آمد می کنند تا انتظارات خدای مسیحی را به گوش مسلمانان تاجیک برسانند که از کل مراسم کریسمس و سال نو، تنها شب اول سال را به تقلید مسیحیان روس کشورشان، درخت کریسمس تزیین می کنند و مردانشان به ویژه جوانان تا سحر به گردش و خوشگذرانی در بار و دیسکوها می گذرانند و زنانشان روز اول ژانویه را مانند هر عید و جشن زادروز دیگری دستارخوان پر و پیمانی می اندازند از این سر تا آن سر اتاق با انواع غذاهای سنتی و اغلب روسی که هرسال در خانواده های دارای گرایشهای مذهبی یا ملی با آرزوی بازگشت ارزشهای اسلامی یا سنتها و آداب و رسوم ایران باستان و پیوستن به ایران اسلامی یا ایران همنژاد و همزبان و همفرهنگ، کمرنگتر و کم شکوهتر می شود و انگار با همه کوششهای مبلغین درحال پیوستن به تاریخ است که از سویی مراسم دولتی جشن و آتشبازی شب کریسمس که پیشتر با شکوه فراوان و تا نیمه های شب برگزار می شد هرسال مختصرتر و محدودتر می شود و به دلیل یا بهانه ی تامین امنیت مردم در ساعات اولیه ی شب آخر سال، خاتمه یافته اعلام می شود و مردم شده به ضرب زور پلیس و آب پاشی ماشینهای آتش نشانی، پراکنده و از مرکز شهر دور رانده می شوند و می ماند کوچه پسکوچه ها و ترقه بازی کودکان در خانواده های کمتر مذهبی از پشت بامها و تراسهای خانه هاشان و مردان گریخته به بارها و دیسکوها که آن هم یه برکت اسلام عزیز و رواج نمازجمعه های چندصدنفری در مسجد محل و خط و نشانهای وعاظ برای کافران محل در کشوری که جامعه اگر نگوییم قبیله ای هنوز به شدت سنتی ست و اهل مراعات حرف مردم و احترام به ریش سفیدان و دست کم ترس از زیرپاگذاشتن ارزشها، عده ی مردان میانسال یا بزرگسال آموخته ی فرهنگ روس مسیحی پیش از استقلال و مردان جوان درس خوانده در مکتب و مدرسه های روسی یا کارگران مهاجر روسیه یا نوجوانان تحت تاثیر تبلیغات مسیحی، بر روی هم عده ی قابل ملاحظه ای نمی شوند که از انگشت نما شدن و سرزنش عقاید و اندیشه های گوناگون این ملت سردرگم میان لامذهبی مانده از دوران کمونیست و فرقه های تعصب زده ی مسیحی و مسلمان جدید و قدیم درامان بمانند به ویژه جوانان که درعین همه این کشمکشها از راه جهان رسانه با انواع جریانهای نو گرایشهای نو و حتی انکار مذهب نیز دست به یقه می شوند. با همه اینها مراسم کریسمس و سال نو به هرحال گرامیداشت ورق خوردن سال کهنه و آغاز سال نو به شکل نمادین و نمودین و از انگیزه ها یا پیامدهای مهم تقویم رسمی میلادی در این کشور است که با وجود چاپ تقویم اوقات شرعی با نام رمضان میلادی هر سال در آغاز ماه رمضان در سالهای اخیر و جشن رسمی باشکوه نوبتی نوروز در سه کشور فارسی زبان ایران و افغانستان و تاجیکستان و بزرگنمایی دولتی تاحد کاستن تدریجی هرساله از تعطیلات ژانویه شده با عقب کشیدن تعطیلات زمستانی مراکز آموزشی و افزودن بر روزهای تعطیل نوروزی شده به بهانه ی تعطیلات بهاره دانشجویان و دانش آموزان، باز از نهادهای دولتی گرفته تا کوره دهاتها سال نو سال نو است برایشان به معنای دقیق کلمه.
با اینکه نمی خواهم نازک نارنجی باشم و فقر عمومی و ضرورت نان شب برای این مردم را نادیده بگیرم اما تحمل فرصت طلبی مشتی نادان را هم ندارم و باید بگویم بدترین قسمت کریسمس در این دیار که چند بار به چشم خود دیده ام این است که در برخی پارکهای عمومی و فضاهای سبز که درخت کاج زیاد دارند مثل باغ غلبه در ساعات خلوت صبح یا عصر ناگهان عده ای با وانت سرپوشیده با تبر به درختان کاج حمله و آنها را به شکل فجیعی دور از چشم قراولان و پلیس قتل و غارت می کنند و به بازار می برند و اگر پلیس نرسد گوششان بدهکار هیچ درس و پندی نیست.
البته با کمی جستجو فهمیدم گوشزد کردن این نکته در برخی جاهای دیگر دنیا هم بیفایده نیست و در این مورد هم تاجیکان عزیز از همنژاد و همزبان و همفرهنگان ایرانی خود کم نیاورده اند. به اینجا بروید و ببینید:
این هم تصاویری از عجیبترین درختهای کریسمس
کریسمس و سال نو میلادی همه شما در هرجا که هستید مبارک.

سلام.حکایت آن دانش آموز که آرزو میکند کاش در شوروی می زیست طنز تلخی است که شرح حال همه جوامع
تحت سلطه ی حکومتهای ایدئولوژیک است.اختراع یک دشمن خارجی دیو سیرت که باعث و بانی تمام بدبختی های ما از ازل تا ابد است و خرج کردن از کیسه ی مردم بینوا به بهانه ی ساختن آرمان شهری که جز خواسته ،ساخته و پرداخته ی حکومتگران مستبد چیز دیگری نیست.این آمدن ،زجر کشیدن ،رفتن و گیج و حیران از آنکه سرآخر چه شد و بر ما چه گذشت داستان پرآب چشم تاریخ تمام تحمیق بنی آدم است به دست اقلیتی از جنس خودشان که جز به خودشان و قربانی کردن عامه ،به هیچ چیز دیگر اعتقاد ندارند.
بابک عریانی-38 ساله-ایران.شیراز
چشم به امید غربی ها بناشید، کسی به در کسی نمی خورد. اگر پایی آنها به کشور شما رسید باز روزگار شما از بد کرده بدتر می شود.
سلام خيلى خوب مضمون بود خير الله جان در بارة تاجكستان من خودم تاجك هستم تاجك افغان ولى طول عمر ام را در باكستان سبرى نمودة ام ولى تاجكستان را زياد دوست دارم و اين ارمان ام است كة در طول حيات ام اقلا يك دفعة به تاجكستان سفر كنم و اين ذاد كاة اصلى ام را زيارت كنم از اين كة در باكستان درس خواندة ام نوشتن فارسى ام زياد ضعيف است اكر كدام خطاى باشد اميدوارم كه عفو نمايد به اميد ديدار تاجكستان عزيز و بة اميد ترقى و خوشحالى تاجكستان عزيز ( محمد شريف زمانى هستم از مدينة المنورة )