تبليغاتX
دخترتاجیک

جمعه 1388/07/17

سلام دوباره

 

چند ماهی به این خانه سر نزده بودم.حالا که بعد از ماهها آمده ام می بینم مثل هر خانه ی متروک دیگری گویی که از بی مهری انسان رنجیده باشد یکجور گرد و خاک و تارعنکبوت دلگیر بدی بر در و دیوارش نشسته انگار سیم خاردار کشیده باشد میان خودش و آدم و یکجور ادبار و خرابی ترس آور عجیبی بر سر و روی کف و بام کثیف و شیشه های بی دلیل شکسته اش حاکم شده.انگار مرگ از کنارش گذشته که نمی شود همان طور ناگهان و با یک آب و جارو و رفت و روب سرسری جل و پلاست را دوباره پهن کنی و چمدانت را باز و حتی خریدهای نو و سوغاتی های تازه ات را هرجا دلت خواست بچینی و دلت خوش باشد که به خانه برگشته ای،نه.تا از ته دل سلامش نکنی و دورباش نگویی به ارواح و اشباح موجودات واقعی و خیالی که هردوتان را احاطه و گیج کرده اند و تا همه چیز را بیرون نبری و دست توجهی به سر تا پاش نکشی و به اشک شوق یا حسرتی سر و صورتش را صفا ندهی و به بهانه ی رنگ تازه همه جانش را نوازش نکنی خانه،خانه نمی شود.

سر رشته سخن تازه در اخبار تاجیکستان یافته ام و افزودن پیوندها که نوشتن به سبک پیشین را نه من تاب آورده ام نه سایت محترم انگار،که هرچه این دو شب رشتم پنبه کرد گویا همه از ابر و باد و مه و خورشید و فلک همدست و همداستان شده اند که از گرفتار خمودی و سکونی مثل من حتی اقرار بگیرند اینجا سرزمین طلای سفید و بی بو و خاصیت پنبه است و بیابان طلای بی رنگ و بیهوده ی وقت برای این مردمان خونسرد و آسانگیر که خواصش هم سراسیمگی و شتاب ایرانی را جنون می خواند.باری گل بود به سبزه آراسته شد...

پ.ن:از همه ی دوستانی که این مدت آمدند و در زدند و بزرگوارانه بردباری کردند بخشش می خواهم و سپاسگزارم.

 

نوشته شده توسط میناسی در 6:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/17

نامحرم

 

ایستگاه آخر شهرک پیاده شدم در انتهای بازار و از خیر نان و چای شبانه گذشتم و هم از کارت شارژ تلفن.پاهای ناتوانم همین اندازه یاری کرد که از کوتاهترین راه برساندم جلو در و سر سنگین از زکامم همینقدر که فرمان دهد به سرانگشت برای فشردن زنگ و فکر کند به پاسخ سکوت که طولانی می شد دیگر پس از دوبار انتظار بیهوده،چاره ای نماند جز سراغ گرفتن از همسایه ای که اغلب خبر داشت از احوال ریتا و یقین داشت در خانه است و این هردومان را نگرانتر کرد با شنیدن صدایش از پس در و دقایق طولانی من ماندم و چهره ای که از بس مستی و خرابی و آب چشم و دماغ و به هم ریختگی عجیب خطوط قرمز صورت شناخته نمی شد و نمی شناخت انگار و راه بسته بود بر من.در نهایت صبر نداشته و ملایمت برنمی آمده از تب و ضعف و با هرچه به کار می آمد از الفبای ایما و زبان اشاره خواهش کردم بگذارد بروم جل و پلاسم را جمع کنم و گورم را گم و با این نیّت به چشم به هم زدنی ساکم دستم بود و چشم در چشم ناشناسی بودم که یک بار دیگر راه بسته بود و البته این بار بر رفتنم.کوشش آرامم برای دانستن دلیلش و تلفن زدنم به شاهرخ فقط منجر شد به داد و فریاد و عکس العمل تندش و پرتاب شدن گوشی و  پراکنده شدن خرده ریز ساکم دور و بر اتاق و بستن و قفل کردن در که فایده اش تنها فراهم شدن فرصت مناسب بود برای حرف زدن با شاهرخ که بی حوصله توصیه می کرد امشب را طاقت کنم تا فردا جای دیگر برایم بکاود،داشتم می گفتم که باید بیاید که ریتا آمد مثل عقاب، حیرت انگیز بود اما نه کتک خوردنم که خشم و زورش در این سن و سال و با آن وضع و حال،نمی دانم چه شکل و وضعی داشتم اما بدون کمترین مقاومت و حرکتی که نشان ترس یا اعتراض باشد هشیار نگاه می کردم به این موجود تنها و بیچاره،این زن،باور کردنی نیست که ناگهان در یک لحظه با هم برابر شدیم و بی شک آینه ی یکدیگر،یک لحظه در چشمانم خیره شد و پس از آن انگار موجی بلندتر از خشم و اشک آمد و دستهایش در کنار مهربانی آرام گرفت.ساعتی گذشت تا همه ی آنچه شاهرخ و مردنماهای مثل او برسرش آورده بودند در صحنه ی نمایش پر تلاش و یکنفره اش برایم مجسّم شود و چگونگی سالهای سال سوء استفاده شان از خودش و خانه اش تا مرز پیری و ویرانی بی اجر و مزد.فاجعه بارش گرسنگی دادن و به تخت بستن و کتک زدن  و حبس و آزار و شکنجه کردن و ترساندن این بود و باج گرفتن از او به جای ترسیدن آنها و حق السکوت نگرفتن ریتا برای غلطکاریهاشان که تازه لابد همه و همه شمّه ای کوچک بود از کابوس یک عمر بیکسی و بی درکجایی این زن برای یک لقمه نان امنیت و یک پیاله آتش فراموشی.

با آمدن شاهرخ و توضیحات او روشنتر شد برایم که چه دیر شده است و زخمهای ریتا نه با پرداخت پول ناچیز کرایه اتاقش درمان می شد و نه دیگر با دانستن اینکه مدتهاست مشکل قانونی برای اقامتش و دلیلی برای ترس از پلیس نداشته بوده است،جوانی و سلامت جسم و روح و عمر رفته اش بر می گشت.

ماهها گذشته از آن شب و آتش دل مرا هیچ چیز نه می نشاند که دامن هم می زند،نه یادآوری برق سیلی ام که از چشمان کثیفش پرید و نه ترساندنش از تعقیب قانونی و مقامات ایرانی در اینجا و نه رفتار ظاهرا" عجیب و از سر تفرعن و نفرتبار مرد و زن روس با قوم تاجیک و تبار ایرانی در این دیار.

 

نوشته شده توسط میناسی در 23:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/03/12

بیگانه

شهرک یکصد و سه مثل همه شهرکهای دور از مرکز، یک مجموعه ساختمان چهار پنج طبقه است به درازای چند ایستگاه اتوبوس از همانها که مثل کارتنهای مقوایی بزرگ از کنار هم چیدنشان فضای خالی محصور می شود و از فاصله هر ردیف کوچه باز می شود میانشان و هر یک خانه ای می شود مثلا در چند صف همقد و هم شکل که اگر نباشد آب و رنگ سلیقه ای یا بی سلیقگی و شلوغی بالکنی یا نمایی یا چشم همیشه باز دکه ی سر گذری یا تلنبار زباله ای کف دست زمین خالی سر پیچی، هیچ شماره گذاری یا نشان چپ و راستی، سر و ته و بالا پایینش را آشکار نمی کند مگر که ایستگاهی به استقبالت بیاید از سوی فازی یا راه پله ای جلو بیفتد از بلوکی که راه نشانت دهد و چه خوشبخت بود این بخش از شهرک که بو و برنگ بازارچه سبز و سرخ سحری اش یا تره بار خسته ی ظهر چرب و ساکن و بی سایه اش حتی غروبهای کم روشنایی پر ازدحامش با عطر خاک نم زده و بوی جگر پاره ی هندوانه ی ترد و تازه اش بی منت و آزار پرس و جو و ترس گم کردن و گم شدن تازه وارد خسته و گرمازده را حتی با چشم بسته یکراست می برد تا پیش بلوک سی و شش و پنهانش می کرد در تاریکای سرد پلکان روباز طبقه ی سوم و پناهش می داد در خانه ی دنج و ساده ی بیگانه ای دیگر که از پس سالها زندگانی در این دیار هنوز همچنان ناهمدل و ناهمزبان مانده بود با این مردم.

ریتا یک زن روس تنهاست در یک کلام خسته اما جان به در برده از همه آشوبهای خانوادگی و اجتماعی و گرسنگی و جنگ و فرار و قرارهای پیوسته ی خود و خانواده اش در غربت و در وطنی که دیگر جز انبوهی عکس روی دیوار و توی قفسه که جای همه چیزهای قیمتی را گرفته چیزی برایش نگذاشته و در یک نگاه مشتی استخوان در خود فرو رفته و تنها و ترسیده مثل گربه ای پشت خم کرده برای نوازش دست نامهربان الکل که گاه حتی سهم نان و آب و مستمری اندکش را هم می دزدد و این خانه با چند اتاق شاید همه ی آن چیزی است که برایش مانده از عنایت دولت "همه چیز مال همه" که اجاره دادنشان لابد باید غمی کم کند از غمهایش. باری پاکیزه ترینش را پسندیده ام که پنجره کوچکش با ردیف شمعدانی های پر پر صورتی و قرمز مخملی آغوش گشوده برای باغچه ی پشت حیاط و شاید از سایه سر رنگ و بوی آنهاست که تختخواب پایه بلند استیلش دیگر رفیق شده با میز آرایش کوچک و دو صندلی و یک گنجه ی سه در بزرگ که ایستاده روی سر اتاق خلوت و برهنه با کف تخته کوب همه از چوب نرّاد و بی اندازه سبک روسی که بر روی هم کنار آمده اند با من و حضور مهمان وارم که از صبح زود ترکشان می کنم تا آخر شب که پس از ساعتی تماشای تلویزیون با ریتا و گفتگوی گاه خموشانه و با زبان بی زبانی و بیشتر کوشش برای مبادله نامهای فارسی روسی هرچه می بینیم یا حس می کنیم و حتی قاه قاه خندیدن به زبان نفهمی مان در برخی لحظات مثل پاسخ مثبت دادن ناآگاهانه به تعارف هم پیاله شدن با او  یا حوله دادنش به دستم در پرس و جوی محل سطل زباله، طبق عادت دیرینه باید ببرم همه این ماجراها را به بستر و بسپرم به صفحه ی دفتر و حافظه ی پیش از خواب در کنار همه یادداشتهای کار روزانه و در آخرین لحظات پیش از خواب باز عکس دیگری کشف کنم در گوشه کنار دیوار پشت سر و کمد و آینه ها که پوشیده شده از عکس و نقاشی های باسمه ای ریز و درشت مجلات مد و صفحات آگهی جراید با تاکید همیشگی و عجیبشان بر تنهایی و زنانگی.

نوشته شده توسط میناسی در 1:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/02/30

داستانی بود برای خودش

 

از گمرک که گذشتم پسرک مثل عقاب بر سرم فرود آمد و بارم را که نه کم بود و نه سبک تنهایی گذاشت روی گاری و یکراست برد به طرف راننده ای که انگار از قبل هماهنگ کرده بودند و هنوز من حرف نزده شروع کرد به شمردن نرخ اتاقها و خانه ها و شرح مفصل امکانیتهاشان.معلوم شد که ایرانی کم نیست اینجا و هم اینها در میان انبوه رقیبان در کارشان حرفه ای شده اند.به سختی حریف شدم که چند دقیقه ساکت شوند تا بشنوند انبار را می خواهم و باجه تبدیل ارز را.همه بارم را سپردم به انباردار و با ساک دستی کوچکی راه افتادم با راننده توافق کردم یک دور شهر را بگردد و همه جاهای مهم یا لازم را نشانم دهد.تابلوها همه به زبان یا خط روسی بود و من بی هیچ آمادگی قبلی خودم را انداخته بودم میان کابوس کوری بیسوادی.راننده مرد میانسال و مهربانی بود سر صبر خیابانهای اصلی،دانشگاهها،کتابخانه ها،مراکز و نهادهای ایرانی،بازار،مخابرات،هتلها و هرجا را که پرسیدم و خواستم نشانم داد سه ساعت بعد در هتل مناسبی نزدیک به همه مراکز فرهنگی از جمله آکادمی علوم که مورد نظرم بود جاگیر شدم.دست و رویی شستم و زدم بیرون پی آب خوردن که دیگر خداحافظ آب شیرین و مفتکی تهران و قلپ قلپ نوشیدن از پیاله ی دست تا بندآمدن راه نفس و پی نان جان یعنی تلفن و اینترنت و من خوبم و همه چیز خوب است یعنی بود که تا چند پیغام بگذارم در یاهو،یک آن گوشی را از گوشه ی چشم دیدم که پسرک به چشم برهم زدنی از روی میزم قاپید و مثل باد رفت و یک قطره آب شد در زمین تبدار دوشنبه.

 شب خنک می شود حیف که از ترس پشه ها در و پنجره را باید بست و چه پشه هایی لابد از تبار همان پشه های شمالی خودمان غریب نواز،شهر و ساختمانها نیز یادآور کوچه ها و خانه های شمال دوره رضاشاهی با چنارها و بلوطها و گردوها و صنوبرهای سر گذاشته روی نازبالش ابرهای پنبه ای،گرچه نمای بیرونی بناهای مرکز شهر مانند مسکو همان دوران است در سطح و اندازه ای پایینتر و کوچکتر؛خانه ها شمالی جنوبی دیوارها کوتاه و اتاقها تو در تو و در و پنجره ها همه دوتایی اند نه دوجداره و از این است که گرما سرما را چندان راه نمی دهند.همچنان که گوشم به تلویزیون است که یکسره کنسرت خوانندگان تاجیک را پخش می کند و یک در میان از افتخارات ملت و سرور حکومت می گوید چشم دوخته ام به الفبای سیریلیک و می کوشم فعلا فقط یادم بماند ف انگلیسی دیگر ف نیست ق است، پ آن ر است ، ر آن ق است و ک دو جور است و همینطور بگیر برو تا آخر.

صبح سر و صدای گنجشک و قمری در بالکن بیدارم می کند و سکوت و آرامش عجیب شهر برای من که عمری در غوغای سحرهای تهران بی خواب شده ام و لحظاتی در بهت یافتن خود در جایی جز کشور و شهر همیشگی مثل عقربه ی ساعت از کارافتاده ای آرام می مانم تا یادم بیاید از گذشته از آمدنم از دیروز و راننده و اخبار و برنامه های تلویزیون که گفته اند امروز جشن ملی تاجیکستان است و برخلاف شنبه های دیگر که تا ظهر همه جا باز بود روز کاری نیست و با یکشنبه که تعطیل رسمی اینجاست دو روز دارم برای سر کشیدن به همه جا و در واقع هیچ جا که نه کسی را می شناسم و نه سواد خواندن نوشتن دارم،جای شکرش باقی است که همه شان روسی حرف نمی زنند و تازه به یاد می آورم کسی را که به همه گفته ام می آید پیشوازم که خیالشان آسوده باشد.گفته اند استاد تاریخ است ایران بوده و ایرانیها را دوست دارد.دوش می گیرم و صبحانه می خورم و با حروف کلنجار می روم تا ساعتی از صبح بگذرد از هتل تلفن می کنم زنی که با من حرف می زند طوری با احترام نوکرصفت از معلم و حاجی یاد می کند که حتم دارم منشی یا مستخدم دفتر کارش است و حواله می دهدم به ساعتی دیگر.گشتی در پارک نزدیک هتل تا ساعتی بعد با اولین زنگ مردی گوشی را برمی دارد و سراسیمه تر می شود وقتی نامم را می شنود و نام رابطمان را و بخشش می خواهد که دخترش حالی نشده کی هستم بدون یک کلمه اضافی خواهش می کند همانجا که هستم بمانم که تا یک ساعت دیگر پبش من است.

چهل دقیقه نگذشته کامل مردی با پبرهن سفید برف آستین کوتاه و شلوار سورمه ای و کراوات کوتاه قرمز که نمی دانم مرا یاد چه انداخته شاید لباس پیشاهنگی یا جشن تولد پسربچه ها،با شور تمام می دود به سویم که پیداست در سرسرای هتل تنها زن ایرانی ام و دعوتش می کنم به اتاقم که آب خنکی بخورد و نفسی تازه کند شاید آرام بگیرد و کمی گفت و گو کنیم.برخلاف انتظارم به شربت خنک که با وسواس تا آمدنش تگری نگه داشته ام لب نمی زند و بطری آب گرم دیشبی را ترجیح می دهد و نطق غرایی درباره مضرات نوشیدن آب یخ که عادت بد ایرانی هاست تحویلم می دهد از شما چه پنهان با اینکه در همه عمر چندین و چندساله هرگز آب یخ نخورده ام هوس کردم یک پارچ آب "یخ در آن شناور" از آنها که سر بیشتر سفره های سنتی ما تا نباشد حال پدر خانواده جا نمی آید،پیش رویم بود و تا قطره ی آخرش را می نوشیدم و می نازیدم به ایرانی بودنم و شاید اگر آن شربت تگری نبود از شدت و قوت القای این حس به خودم خفه می شدم یا شاید هم از گرمای نیمروز تابستانی دوشنبه نمی دانم.

باری پس از گفتن هر کلمه و شنیدن  یک "ادب انشایی" * کامل به قول خودشان یا یک جلسه کامل درس سه واحدی تاریخ عاقبت به استاد فهماندم / بعدها یاد گرفتم گفتن این کلمه با لهجه ی تاجیکی یعنی با فشار بر روی هجای اول فهم و عوض کردن جای تکیه از آخر به اول در چنین گفتمانی چه لذت ناب و ناجوانمردانه ای دارد که یکجور شیرفهم کردن را تداعی می کند برای ایرانیها در اینجا / بله فهماندم که اول خانه ای می خواهم و بعد اگر مراحل قانونی برای ثبت نام در دانشگاه هست جز آنچه می دانم و بعد معلم زبان روسی.به محض پی بردن به طلباتم به فرموده اش نگاهی عاقل اندر پپه به من و گوشه ی چشم پر تمسخر و تحقیری به اتاق انداخت و در اوج احساسات جملات و اوراد و اذکار و اشعاری به زبان آورد که مضمونش این بود درست آمده ای جانم من همان کعبه مقصود توام و -دور از جون شما- دختر زیبای ایرانی ! این خرابه نه جای توست و من با اینکه همه هتلها را دیده بودم یک لحظه باورم شد آبروی ایران و ایرانی را برده این محل اقامت ننگ آورم و چنین شد که یک ساعت بعد در راه فرودگاه بودیم برای گرفتن بارم که بروم و در خانه ای که در همان فاصله برایم تدارک دیده بود مستقر شوم و اصرار من برای اینکه اول باید خانه را ببینم بعد،سودی نداشت که مگر غریبک باشی یا شاهرخ مرده است یا اجنبی و ناحق شناس ایرانم که من و عائله ام از سر تو زنک کلفت* دیده و بسیاردان گشته ایم ،حاضر یک تا اشپولکم* کارهایت ساز شد رفتیم...

ادب انشایی:سخنرانی پر تکلف و تصنع

کلفَت:رنج،سختی

از سر کسی گشتن: فدایی او بودن،دورش گردیدن

اشپولک:سوت،شوپول ؛ یک تا اشپولک، با یک سوت معادل همان سه سوته خودمان

 

پ.ن:رفتیم که برویم یعنی پیداست که می رویم تا نوبت دیگر.

 

نوشته شده توسط میناسی در 0:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/02/19

سنجد تلخ

 

خیلی وقت است مانده اینجا بیخ گلوی خراشیده ام نه می رود پایین و نه با هیچ سرفه ی اشک آور و قرقره ی ترش و شوری باز می شود راه نفسم.مثل آرد سنجدی که خودم از درخت چیدم و با سرانگشتان شوق تمیزش کردم وگذاشتم روی میز بارها نقل اختلاطم شده پیش این و آن و آجیل تنهایی ام و چه صفا داده هفت سین غریبانه ام را و چه شیرین کرده دهنم را وقتی خیسانده امش گوشه ی لپ تعطیلاتم.از این تماشا حرف می زنم که شیرین باید می بود و بود اگر اینجور نمی پرید ته حلقم و کوفتم نمی کرد اما بدجور ماسیده به کامم و ناکامم گذاشته از هر طعم دیگری.حیف که خودم گفتم بیایید با من ببینید وگرنه دلم نمی آمد نشانتان دهم اگرچه خیلی جاها می شود دید اما نه هرجا هرجا و نه روز روشن و پیش چشم مردم پایتخت.

 هفته سومی است که آمده ام مثل روزهای پیش صبحها به دوندگی می گذرد با این روال کند اداری. پیاده روی های طولانی اغلب زیر آفتاب داغ کوهستان و گرمازدگی و آب به آب شدن و به تعبیر تاجیکی آبگردشی،تب دارم سخت و تشنه ام بسیار یک بازار زیرپا گذاشته ام دنبال یک بطری آب زلال بی گاز که یافت نشده بس که این مردم آب گازدار ولرم را ترجیح می دهند یا چای سیاه نیم سرد را مثل نوشابه سر می کشند و اصلا خوش نمی دارند خوراک و نوشاک خنک را.با این سر منگ خیال می کنم کابوس بیداری است که زن و شوهری در حال جدال از روبرو می آیند که این مدت کمتر جنگ و دعوا دیده ام از این مردم.زن با خشم و نق زنان دست بچه ای سه ساله در دست می کشدش و مرد دو قدم جلوتر گاه بر می گردد و ناسزایی می گوید که بهترینش "خَب کن زنکه است" و زن خفه نمی شود اما در این حواس پرتی به جوی کوچکی می رسد و بچه از دستش رها می شود با صورت روی زمین و فریاد گریه اش به آسمان می رود مادر پریشان و خشمگین بلندش می کند و توسری ای نثارش و مرد انگار منتظر بهانه راه رفته را برمی گردد و کف گرگی چنان بر صورت زن که پس می رود و من هم از ترس دیدن چشمان زن یا دیده شدن که دیگر گذشته است از این حرفها، لحظاتی بعد زن اشکریزان و التماس کنان می دود دنبال مرد بی اعتنا به بچه و مردمی که هیچ نمی بینند و نعره ی "دَپ *شو میمون" مرد بر سرش.از ضعف لبه ی سکو مانند گلدانی نشسته ام و می بینم که عاقبت زن مثل هندیها خم می شود بوسه بر کفش مرد می زند و خاک کف پایش را به چشمان می کشد و نمی دانم چه می گوید که مرد سیلی دیگری بر صورتش زده بلندش می کند و تهدید که"خی حاضر رفتیم حالا کی فهمانم تو را حیوان ". زن به شتاب چشمانش را خشک می کند بچه را که از گریه کبود شده در خاک می غلتد بغل می کند و می دود پی مردش.

*دپ: دفع . دفع شو: دور شو،گم شو   

 

نوشته شده توسط میناسی در 1:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/02/13

مرد کوچک

 

سراسر شب باریده آرام و سبک و صبح شهر را فراگرفته سنگین و سفید.باید رفت شال و کلاه می کنم و از کوچه می گذرم که نه،مثل بلم پارو می زنم در برف.نمی دانم مردم روزهای دیگر بیشتر پیاده می روند یا رفت و آمد آغاز هفته است که شلوغی آورده.ناچار سوار می شوم و می ایستم جوانکی جایش را می دهد به من اما بی فایده که درجا باید بسپارم به خاله ای یا طغایی*.دوباره می نشینم تازه زیبایی شهر سفیدپوش دارد با خود می بَردم که از میان مه و برف می بینمت:کت و کلاه پشمی سفید زیبایی برتن داری و کیسه ای هم قد خودت در دست که سنگین می نماید پا به پای زنی کلان با شال سفید بر شانه و بقچه ای بزرگ در دستش، شاگرد در را باز می کند جایم را به مادر می دهم و در ازدحام و تکانهای شدید ماشین جا به جا می شوم که تکیه گاهی بیابی به محض رسیدنت به صندلی مادر سفره ی بزرگ نان را به دستت می دهد در حالی که دستی به پنجره دارم که نیفتم و دستی به کیف و چتر بی اختیار و از بس حیرت سفره را میان راه از دستت می قاپم و اعتنایی به چترم که زیر پا افتاده نمی کنم.کرایه را که از گوشه ی چارقدش در می آورد رحمت می گوید و بقچه را از دستم می گیرد و با فاصله از زانوان خیسش نگه می دارد.نگاه می کنم به صورت خیست و کت و کلاه کهنه ات که نه سفید است و نه پشمی یعنی چقدر پیاده آمده اید.شال پشمی مادر هم خاکستری می زند و تر،دستم که آزاد می شود چند دستمال از کیفم بیرون می کشم می دهم به مادر که:مرحمت تگ*برف آمدید.با یکی هم سعی می کنم سر و صورت تو را خشک کنم.کیسه را محکم چسبیده ای و جوری خیره می شوی به من که انگار از کره ی ماه آمده ام.صندلی تکی جلو خالی می شود و می نشینم دلم می خواهد کیسه ات را بگیرم و تو را بنشانم اما زیر نگاه مادرت که انگار سرزنشت می کند برای زحمت دادن به این غریبه یا او را برای این همه فضولی،آسان نیست.از ازدحام میان ما کم می شود و مادر از پی نگاههای عمیق به من و تو آرام آرام تو را به سمت خود می کشد و با دستمالهای بیکار مانده در دستش شروع می کند به خشک کردن سر و رویت یا شاید نوازشت نمی دانم.به مقصد می رسم کیسه را می گذارم کنار صندلی مادر که حالا دیگر تو با چشمانی پر لبخند روی پایش آرام گرفته ای.انگار هردوتان تازه به یاد آورده اید این مرد کوچک هنوز کودک است. 

  

*طَغای از ترکی مغولی ،طوغای:دایی،خان،مرد محترم

*تگ:در،زیر؛ تگ باران یا برف ماندن:گرفتار آن شدن

 

نوشته شده توسط میناسی در 3:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/02/11

عاشق تاجیک من

 

جایی که من زندگی می کنم طبقه پنجم ساختمان مستطیل شکل بزرگ و محکمی است یادگار دوران صنعت و رفاه سازماندهی شده و هم نشاندار هراس و بدبینی بی پایان روسیه سرخ و زخمدار جنگها و فریادها و قهرهای مردم این محله و به ویژه دانشگاهیان این سرزمین با بیگانه و خودی،دور از مرکز شهر و نهادهای فرهنگی،اداری و بازرگانی که به سنتر معروف است و کمترین اثر این دوری از سنتر بر زندگی من و بسیاری دیگر از دانشجویان دائم السفر بودن و نگرانی همیشگی از رفت و آمد چندباره در روز به مرکز است و در واقع برنامه ریزی دقیق همه برای رفتن به شهر و برنگشتن تا رسیدن به این یقین ناپایدار که همه امور اداری و خرید و حتی دید و بازدیدهای روزانه به انجام رسیده است و طبیعی است که خرید یکجای همه نیازمندی های روزمره و آوردن تا خانه حتی اگر برای یک هفته و یک نفر باشد باز کم مصیبتی نیست و ناچاری مایه بگذاری از کولت یا پولت که با مُهر ایرانی بای بر پیشانی و کمیابی فزاینده ی انصاف تاکسی دربستهای شهر این یعنی گذشتن از همان چند شاهی که نخواسته ای بدهی به باد بروت این فروشگاهای محلی جدید که هم جنس نامرغوبتر و تاریخ گدشته تر دارند و هم نرخ دولاپهناتر،باز جای شکرش باقی است که هنوز نایاب نشده رسم و عادت احترام به بزرگ و دستگیری از کوچک و ضعیف و به ویژه زن در این دیار؛اگرچه پیرو دیگر ملتهای منطقه و نیز به مانند میهن ایرانی اسلامی،درحال گذار کورمال کورمال و تغییر نابنیادین از انزوای سنت به هوای جهانی شدن و امروزی گشتن-!- این رفتار انسانی روز به روز و سال به سال کمیابتر می شود و عاردارتر .

 باری برایم سنگین می نمود لابد این بار که هربار در هر حال و کاری که بودی رها می کردی و پیش از هرکسی می دویدی و به زور چند کیسه را از دستم بیرون می کشیدی و غیورانه می آوردی و من چه خیال می کردم پیش خودم که هربار از اولین کیسه دم دست چیزکی بیرون می کشیدم و تو لحظه ای چشمانت را پشت سرخی سیبی یا رنگ و بوی دیگری از چشمانم می دزدیدی و مثل آهو جست زنان می رفتی و چه شده بود که مدتی ترکم شده بود این جور خرید رفتن و فراموشت کرده بودم جوری که وقتی این بار از کنارت می گذشتم با آن بار سنگین یادم رفت نگاهت نکنم که از سر شرم و وظیفه به کمکم نیایی و چرا حیرت نکردم از بی اعتنایی ات تا آن اندازه که سوت سین سلامت را از پشت سرم شنیدم و چرا خیال کردم دیگر دیر است برای گرفتنش.چقدر گذشت از پاک کردن و شستن و جمع و جور کردن آن همه سبزی و میوه و خواروبار و بعد آن همه دوندگی و فکر درس و مشق و هزار جور فکر و خیال دیگر چه گذشت میان ذهن پاک تو با من که در آخرین غلت زدن های تن خسته در جای خواب،چهره ات کنارم نشست و تا ساعتی بیخوابم کرد. 

  فردا که کوفته و بدخُلق قدم به کوچه گذاشتم نه به بوی نفس پرشکوفه ی شهر باران خورده محل می گذاشتم و نه سطل سطل آواز گنجشک و قمری و مینا که قدم به قدم از بام بلوطی یا چناری بر سرم می ریخت خیس بیداری ام می کرد.هنوز منگ بودم که نمی دانم از پشت کدام درخت عکس چهره ی تو ظاهر شد نفس زنان سلامت را نیم خور کردی و دستم را کشیدی که "گذر گذر به حولی ما " *دروازه باز بود و من گیج خواه ناخواه آمدم با تو تا ایستادی و با صدایی گرم و خفه نالیدی "خی انا سیرین مرا... چه بَزیب شده آچه جان" * راست می گفتی درختچه ی زیبای یاس از بس گلهای خوشه ای بنفش به کبودی می زد.بیدار شدم اما نه از تماشای این عروس دلربای بهار و بوی نفسگیرش که از مشت آبی که واژه هایت به سر و صورت ذهنم پاشید و نسیم خنک مهربانی سحرگاهت دخترکم که انگشت گذاشت روی دریچه ی دلم و آهسته بازش کرد ....

  

*گذر: بیا در این جمله؛ به معنای برو هم می گویند.گذشتن علاوه بر رفتن و آمدن به معنای عبور کردن  هم به کار می رود چنانکه در ایران.

حَولی : حیاط

خَی: نمی دانم آیا این همان خیر است یا چیز دیگر که تکیه کلامی بسیار تکراری و رایج است در سر و میان و ته جمله و کلام و گفتگوها مانند همان خوب و خیلی خوب ما.گفتنی است خیر اینجا به معنای خیر باد و برای خداحافظی رایج است و خوب را به تازگی از ایرانی ها و نیز از سریال یوسف آموخته اند و مزه مزه می کنند که بگویند.

انَا: یک جور تکیه کلام در گویش تاجیکی است شاید معادل حالا،ببین،بفرما و ایناهاش.گاه حتی برای شروع صحبت و بدون رساندن معنای خاص به کار می رود .  

سیرین:واژه ی روسی،یاس درختی بنفش که از اول تا آخر فروردین گلهای خوشه ای بنفش و خوشبویش می شکفد.

بزیب: زیبا، ب صفت ساز بر سر اسم از مصدر کهنه ی زیبیدن.این "ب" در تاجیکستان با فتحه گفته می شود.

آچَه:مادر

 

نوشته شده توسط میناسی در 3:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/02/08

ارتش زنان تنها

 

چند روزی بود که از خانه ی کوچک اما دارای وسایل کافی اسباب کشی کرده بودم به جایی که تقریبا" هیچ چیز نداشت و یکی دو هفته ای در دو ساعت مرده ی وسط روز در این دیار،مثل وقت نماز و ناهار خودمان که اینجا به ابت* معروف است،کارم شده بود گز کردن بازارها برای خریدن کاسه ای و کوزه ای که تا نیازم نمی افتاد نه یادم می آمد و نه اهمیت می دادم به خریدنش.آن روز هم از یک سوی بازار به راه افتادم که مثل بازارهای قدیمی ایران چارسوق است و کوچه کوچه اما نه آباد و سرپوشیده و نه دارای سازه،گویی کاروانسرایی که نه سوله ای که حجم وسایل و دارایی آدمها مرزبندی اش کرده و غرفه غرفه.باری،گرفتم و رفتم تا هم مظنّه دستم بیاید و هم برچین کنم هرچه می خواهم.با اینکه تند می رفتم باز نرسیده به هر بساط دخترکی کمسال یا زنی کلان یا میانسال گردن می کشید و آواز سر می داد به تعریف از متاعش و بازارگرمی می کرد و تشویق به خرید که بیا خاله ارزانش می کنم.از سرکوچه ی شما قهقه خنده ات را می شنیدم و پیش از همه روسری سرخ گلی ات را دیدم و بعد برق دندانهای طلا و  چهره ی لاغرخندانت را با آرایش کامل چشم و لبهای صورتی.با سر و صدا و خوش اخلاقی شروع به گفتن قیمتها کردی و دعوت به خرید.لبخندی زدم و تشکری کردم و گذشتم؛در بازگشت که ساعتی گذشته بود،از راسته ی شما بیرون می رفتم که یادم آمد نازبالش آبی مناسبی در بساطت دیده ام کوچه سوت و کور بود تو روی پیتی غمبرک زده بودی و خیره به دور،انگار نه می بینی و نه می شنوی که از قیمت بالش می پرسم .بار دوم بدون یک کلمه اضافی گفتی پانزده سوم* چانه زدم که ارزانش کن پیشتر گفتی سیزده،به جای پاسخ خیره شدی به صورتم،یک لحظه  برق چیزی را در نگاهت دیدم خشم یا... هرچه بود پسم می زد ولی من انگار لج کرده باشم رو را سنگ پا کردم و اصرار که ارزانش کن ینگه* ی خوشرو* ! دیگر واقعا" خشم در صدایت موج می زد ارزانش نمی کنم تو ایرانی شوهرت بای* همه بازار را می خرد برایت .عجب تازه می فهمیدم چه بر سرت آمده و بر سرمان،به نرمی گفتم میلت* همان پانزده و بالش را برداشتم یکی دیگر روی پیشخوان گذاشتی گفتم یک تا درکار است و زود زبان ریختم که شما حاضر ناخوش احوال شدی؟پیشتر که خندان خندان گپ می زدی.یخ صدایت نشکسته بود ولی نگاهت از آن چیزها خالی شد پرسیدی برای شوهر خود نمی بری؟اولاد نداری؟گفتم نه ندارم با ناباوری زل زدی به چشمانم نداری؟یگان* بار  توی* نکرده ای یا طلاقش کرده ای؟توضیح دادم:هیچ وقت عروسی نکرده ام و جدا نشده ام درس می خوانم ثروتمند هم نیستم در غربت کار می کنم مثل تو.همه ی صورتت آماده ی چهچه و قهقه دوباره بود اما چینی به پیشانی دادی و از زندگیت گفتی و ازدواج و طلاق دوباره ات که مردک ها نغز*نبودند من خوشحال شدم که بچه دار نشده ای و تو دل سوزاندی برای تنهایی ام حتی پندم دادی برای تشکیل عائله.

بیرون که می آمدم نازبالش آبی نرمی داشتم که به سیزده سوم خریده بودم و دوستی  و همقطاری در ارتش زنان تنهای جهان.

abet ابت یا ابیت شاید از عربی به معنای بیتوته و استراحت کردن.  

soom مخفف سامانی واحد پول تاجیکان که خود را وارث آل سامان می دانند،معادل حدود دویست و پنجاه تا دویست و هفتاد تومان ما .این روزها هر چهار سامانی یک دلار است .

yangeh /yengeh عروس یا تازه عروس که ساقدوش می شود،زن جوان.

khoshroo زیبا

baay محتشم ، ثروتمند

maylat/ maylash باشد، قبول .حتی برای خداحافظی یا پایان گفتگو یا تغییر بحث رایج است، مثل خوب وخیلی خوب در ایران.

yagaan یک بر سر چیز کس و نامهای عام مانند این ، یعنی هیچ و معادل ی وحدت

toy ازدواج و نیز جشن عروسی که ظاهرا مثل بای و ینگه  ترکی مغولی است.

naghz خوب مطلوب

زنک و مردک بدون بار تا آن اندازه منفی مرسوم در ایران و به جای مرد و زن رواج دارد.

نوشته شده توسط میناسی در 5:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/02/06

یک پیاله چای سبز

                 

  

خسته ی راه و کوفته ی سفر کوتاه و پرمشغله به ایران،سر خیابان از تاکسی فرودگاه پیاده شدم که یکطرفه بود و تا خانه هم راهی نبود اما نه با این چمدان سنگین و یک ساک روی شانه ی راست و دو کیف در دست و بر شانه ی دیگر.به کندی جلو می رفتم بگو می لغزیدم که دیدمت،سر کوچه ایستاده بودی ژاکت آبی تنت بود به قول خودتان کَب* کبود و شلوار جین روشن،دستی در جیب و دستی بر سینه لبخندزنان آسوده تماشا می کردی پشت لبت به سبزی می زد و موها و چشم و ابروی خرمایی ات در آن صورت مهتابی دخترانه نظرم را جلب کرد،نگاهمان که به هم افتاد بدون اینکه لبخند از لب پاک کنی پیش دویدی که:"سلام َانَا یاردم کنم شما را اپَه جان؟"* خندیدم و به رسم سرزمین مادری تعارف کردم: " نه رحمت"* اما راهم را بسته بودی و من تا دستت را رد نکنم به ساک روی شانه ام اشاره کردم که فورا" برداشتی و انداختی روی دوش راست در همان حال دسته ی چمدان را به قوت از دستم بیرون کشیدی و راه افتادی،سبکبار نفسی کشیدم و پیش افتادم که تازه پی بردیم همسایه ایم. سه طبقه را یک نفس بالا آمدی،کلید را که در قفل چرخاندم چمدان را زمین گذاشتی،در را باز کردم برگشتم ساک از شانه ات بردارم که آستین خالی از دست راستت،سبک از جیب بیرون لغزید.انگار یکی ناگهان کاسه ای آب جوش در چشمانم ریخت اما تو دیگر لبخند نداشتی و تگرگ از نگاهت می بارید...به ثانیه نرسیده با همه ی توان لحن و نگاه سابقم را احضار کردم و تشکر، حتی با چاشنی ای از طنز بفرما زدم:"مرحمت اکَه،یَک پیاله چای سبز با من ممکن؟" * صورت دخترانه باز به خنده ای زیبا شد و سرآسیمه خداحافظی کردی.شنیدم پله ها را لی لی کنان پایین رفتی و سوت می زدی.                                                                              

                                                                                                   *تاجیکان برای تأکید بر سیری یا شفافیت رنگها گاهی دو حرف اول کلمه را پیش از آن رنگ می آورند: کَب کبود  یعنی آبی تیره و َسپ َسپید یعنی خیلی سفید مثل ما که می گوییم سفید برف یا سرخ چراغ . 

                                                                                                                                                   *انَاana :یک جور تکیه کلام در گویش تاجیکی است شاید معادل حالا،ببین،بفرما و ایناهاش.گاه حتی برای شروع صحبت و بدون رساندن معنای خاص به کار می رود.

                                                                                                                                                                                                                                           *مرحمت:بفرمایید      *رحمت:ممنون                                                                                                              *یاردَم:کمک؛یاری  *اپَهapa:خواهر   *اکَهaka:برادر  

                                                           

           

     

نوشته شده توسط میناسی در 19:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/02/04

به تماشای نوروز نیاکان

با صدای دهل و سرنا جارچی ندا درداد:بهار آمد،نوروز شد. 

برف سر قلٌه ها چشمه می شود و جوی،روان بر در و دشت،از جای پایش سبزه و گل سرک می کشد و زمین مثل مادربزرگها طاقه ی اطلس رنگین کمانی اش را از زیر هفت لایه گل و لای صندوق سینه اش بیرون می کشد و نشان آسمان و پرندگان می دهد که از پرستو و بلبل و مینا تا زاغچه و گنجشک و کبوتر،از باز و عقاب تا کبک و طاووس،رنگ ساخته و رِنگ ریخته اند بر کوه و دشت.سه آتش بزرگ روشن می شود و مردان آتش پرست با لبخندی بر لب و چینی بر پیشانی چشم برنمی گیرند از آتشدانها.فرشتگان سفیدپوش گرد آتش،رو به آفتاب به نیایش و سماع درآمده اند و مردان و زنان دست در دست از آتش می پرند و می خوانند و سرخی رو از آتش پاک می خواهند و زردی درد و غم در کپه ها می گدازند.عمو نوروز با جامه ی دهقانی آراسته به برگ و بار به پیشواز عروس بهار می آید که بر مرکبی سبکبال همراه دوستان جوانش،همه پوشیده جامه های شکوفه رنگ،پیشاپیش جوان مردان سوارکار،ملکه ی دختران گیاه شده است و آرزوی دخترکان نورس هر شهر و دیار که گروه گروه،سرخ و زرد و سبز و سفید و بنفش و کبود،انگار پرچم هر سرزمین خرامان و دست افشان،رنگ از رخ گلها و خواب از چشم زمین پرانده اند.خنیاگران با هر شیوه و لحن،گوی طرب از گلوی مرغکان و هوش از سرها ربوده اند و تا بادکنکهای رنگی و کبوتران سفید صلح و شادی،نگاهها را پی خود و بادبادکهای کاغذی اوج گرفته در هوا نکشید به یاد نیاوردم که اینجا تاجیکستان است و آسمان چهارفصل دوشنبه و من از سحر اول فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی،از دریچه ی ذوق و شوق و هنر و صفای این مردم،به تماشای آیین نوروز باستانی در این ورزشگاه نشسته ام و فراموش کرده ام:

این مردمان که روزگاری ایرانی بوده اند،امروز دیگر،نه تنها خط و زبانشان که روز و روزگارشان و دفتر ماه و سالشان هم ایرانی نیست.

شگفتا ایران امروز و دیروز و شگفتا من که ایرانی ام....

 

نوشته شده توسط میناسی در 4:22 |  لینک ثابت   •